خانه / اجتماعی / خلع¬وطن ابرقهرمانی که معتاد وطن است

خلع¬وطن ابرقهرمانی که معتاد وطن است

خلع¬وطن ابرقهرمانی که معتاد وطن است

 

“یورد” مفهوم عجیبی است.  پر از تناقض و ابهام! درست مثل ضمیر انسان که همواره منتظر اکتشاف است. نه آنقدر محدود است که بتوانی دورش را با خط قرمز مشخص کنی و نه آنقدر ولنگار که با هر مسافری همسفر شود. اطرافش مثل یک تابع براکتی نیست، ظاهرا تابع یک حد است. دقیقا معلوم نیست کی و کجا تمام میشود و از کجا به بعدش دیگر یورد تو نیست!

گاهی بخشی از یورد، ته کفشت می ماسد و با تو به غربت می رود و گاهی یک کامیون از خاکش هم در غربت بوی یورد خودت را نمی دهد. معلوم نیست این مفهوم به فیزیک مربوط است، به جغرافیا ربط دارد و یا اصلا یک مفهوم متافیزیکی است. اینجا یورد توست، سی کیلومتر بعد هم یورد توست، و حتی در چهارصد کیلومتر بعد هم حس غربت نمی کنی، چون آنجا هم یورد توست، اما تمام فواصل میان این سی کیلومترها غربت است! غربتی که یورد قبلی ات را به یورد بعدی ات وصل کرده است!

چه اصطلاح مسخره ای!:

“غربتی که دو یورد را بهم وصل می کند!”

چطور ممکن است این تناقض؟

به دنیای پر تناقض احساسات قاشقایی خوش آمدید! دنیایی پر از سوءتفاهم نسبت به تمامیت عرضی! پر از شهادت های توجیه نشده، چه در این دنیا و چه در دنیای دیگری که وعده داده اند، تازه اگر راست باشد!

“یورد” ترجمه اش به عربی میشود “وطن” اما ایکاش نمیشد!

شاید همه تقصیرها به گردن همین کلمه است که من بعنوان یک تورک قاشقایی هنوز نمی دانم وطنم دقیقا کجاست؟ روی نقشه این کشور چند صد هزار کیلومتری، کدام گوشه اش، دقیقا کدام شهرش وطن من است؟ و اگر مثلا روزی حکومتش تبدیل به فدرالیته شد، دقیقا برای کدام نقطه اش باید مبارزه کنم و اگر بعدها دشمن به این کشور چشم داشت، اگر دقیقا کجایش مورد هجوم قرار گرفت می توانم بگویم: “ای وای که خانه ام سوخت! بدبخت شدم!”

قاشقایی یعنی یک سوءتفاهم در ترجمه اصطلاح وطن پرستی! شاید هم سوء ترجمه و یا قربانی یک سوء استفاده از احساسات متکی بر اندیشه کوچ.

می بینید چه درد آور است؟

می گویند عزیزت مرده! اما جنازه ای تحویلت نمی دهند تا یک دل سیر برایش ماتم بگیری! وطنت را تاراندند اما لامذهبها یک آدرس نمی دهند تا من قاشقایی بدانم دقیقا کدام “یورد”م دست دشمن افتاده؟! کدام فرزندم، کدام دارایی ام و کدام بخش از هویتم در حال مرگ است!

من تفنگم را برمیدارم و روانه جبهه می شوم! فرقی نمی کند کدام جبهه! چون “یورد” من احتمالا هرجایی از این سرزمین است!

مشخصه ای که “تو” بخوبی از آن سود جسته ای! من مبهم هستم تا تو دقیق زندگی کنی!

درد من قاشقایی این است ای هم کشوری عزیزم! اگر تا حالا نمیدانستی بدان! من حتا نمی توانم برای وطنم عزا بگیرم، چون حتی جنازه اش را هم به من تحویل نداده اند! من برای وطن مبهمی جنگیده ام که هم وجودش مبهم است و هم عدم وجودش. او برای من حکم خاکهای غریبی را دارد که فواصل میان دو یوردم پر کرده است.

بیگانه ای به اسم “وطن”، غریبه ای به اسم “ایران”!

نگو که “وطن من کل این کشور است!”

که خواهم گفت:

تو دروغ می گویی!

تو که در اصفهان هستی، حتی یکبار دلت برای زابل تنگ نشده که هیچ، اصلا بود یا نبودش هم برایت چندان اهمیت ندارد! شاید هیچ وقت حتی برای تفریح هم به آنجا نروی و قطعا برایت مهم نیست که کودکان آنجا با لباسهای وصله دار و شکمهای نیمه سیر می خوابند! مگر تو به فکر کودکان گرسنه آفریقا هستی که بفکر آنها باشی؟

تو که اهل شیرازی، حتی یکبار در خوابهایت ندیده ای که در کوچه های سورلدوز بازی می کنی و دلت برای تپه حسنلو تنگ شده است! حتی از قتل عام سولدوزی ها توسط تروریستهای کومله خبر هم نداری.

تو که یزدی هستی و الان این سطور را می خوانی، حتی یکبار هم به خاطر آلودگی کارون گریه نکرده ای!

نگو کل این کشور وطن من است! چرا که باور نمی کنم و می گویم:

راستش را بگو! تا حالا چند بار دلت برای زیلایی تنگ شده است؟ اصلا اسمش را شنیده ای؟

آیا شده عکس آرتمیاهای دریاچه اورمیه را که ده سال قبل گرفته ای، نگاه کنی و از وحشت خشک شدن دریاچه تا صبح اشک بریزی؟

یا فقط شهری که زادگاه توست و تمام اقوامت، دوستانت، مزار رفته گانت و آرزوهای آینده ات در آن جای گرفته است را دوست داری و حاضری برای حفاضتش تلاش کنی؟

البته تو حق داری و این حق طبیعی توست، اما…

آیا می دانی هیچ قاشقایی پیدا نمی کنی که حتی مزار تمام عزیزانش در یک استان یا شهر و یا حتی روستا باشد!!؟

و آیا می دانی که برای یک مراسم در قاشقایی از بیش از شش استان کشور بستگان هزاران کیلومتر راه را برای حضور فقط چند ساعته در یک عروسی و یا ماتم طی می کنند، فقط به این دلیل که هیچ حکومتی حاضر نشد یک وجب خاک را به نام ما قاشقایی ها بزند؟!

واقعا می توانی تصور کنی که برای یک جشن عروسی، از مشهد به بوشهر سفر کنی و فردایش دوباره در مشهد سر کارت باشی؟

آیا می توانی تصور کنی چه دردیست که عزیزت در بیمارستان اهواز فوت کند، مراسمش را در شیراز بگیری، تشییع جنازه اش را در شهرضا برگزار کنی، اما مجبور باشی او را در تپه های اطراف یک روستای دور افتاده سمیرم به خاک بسپاری، چون وصیتش این بوده که در یورد زادگاهش دفن شود. جایی که تو حتی یکبار هم آنجا ندیده ای چون آنجا امروز متعلق به اتنیک دیگری است و سازمان مخوف منابع طبیعی دستهای آهنینش را سالها قبل رویش گذاشت تا امروز به راحتی آنرا به اراضی یک روستا و یا شهر تاجیک نشین ضمیمه کند.

پس تعجب نکن اگر بود یا نبود این به اصطلاح وطنی که در کتابها به خوردمان داده اند، برای من قاشقایی خیلی محسوس نباشد!

تعجب نکن اگر تصویر واضحی از آنچه که پدرانم برایش هزاران بار مرده اند و خون دل خورده اند، در ذهنم جاری نباشد و برایم کارهایشان مطلقا احمقانه جلوه کند!

بله هم”وطن”! اینبار اگر انگلیس حمله کند، من بجای اینکه سینه را سپر گلوله اش کنم فقط نظاره خواهم کرد تا ببینم  تو چطور از این وطنی که مدعی اش هستی دفاع می کنی! و البته به سایر برادران تورکم در آزربایجان نیز می گویم دست از رشادتهایشان بردارند و وظیفه دفاع از “وطن” تو را به عزیزان “آذری” وا گذارند که تمام این جغرافیا را وطن تلقی می کند!

 

قاشقایی ها بدون اغراق یکی از مستحق¬ترین ¬مردمان جهت سکنی گزیدن در وجب به وجب خاکهای نیمه جنوبی کشورند اما متاسفانه باید گفت یکی از بزرگترین نمودهای تضییع حقوق جغرافیایی و تاریخی اتنیکهای ساکن این سرزمین نیز در پروسه خلع¬وطن همین قاشقایی ها بروز یافته است.

مردمانی صلح طلب، در جستجوی آرامش و عاشق خاک، اما خاکی که بیشترین حجمش را باید در ذرات غبار نشسته بر اعماق ششهایشان و در نتیجه جولان دادن شرقی ها و غربی ها و هم¬کشوری ها در جغرافیای تاریخی این مردمان زجرکشیده یافت!

به جرات می توان گفت بیشترین سهم قاشقایی ها از چیزی که وطنش می نامند، همان ذرات غباری است که از کف آسفالتهای داغ در مسیر کوچهای نافرجامشان از این یورد به آن یورد به تنگنای سینه کشیده اند! شاید به همین دلیل است که بیشتر از هر اتنیک دیگری عاشق این خاکند!

آنها معتاد این خاک شده اند! به تمام معنایش. اگر یک روز دوز آلودگیهای نشسته بر نایژه هایشان کاهش یابد، آنها خمار وطن می شوند! و دقیقا به همین دلیل تا به امروز نتوانسته اند حتی صاحب یک وجب از این خاک به نام “قاشقایی” باشند! الحمدولله اربابان این مملکت دلشان با قاشقایی هاست و می دانند اگر به کسی که معتاد خاک وطن است بیشتر از چند گرم خاک بدهند، قطعا او اوردوز خواهد شد و دور از جان در راه وطن خواهد مرد!

نه اینکه قاشقایی ها هیچوقت برای این وطن نمرده اند؟ شهید نشده اند؟ با ابرقدرتها نجنگیده اند؟ بنابراین به مرگ در راه وطن عادت ندارند و بهتر است متولیان مملکت که خود را نوکران مردم و خدمتگذاران بی مزد و مواجب این وطن می خوانند در راهش بمیرند!

آخ که چقدر دل ما مردمان قاشقایی از این ظلمهای بی پایان پر است! و چقدر ما صلح طلبیم که تا امروز صدایمان در نیامده!

اما نفرین به مظلومی که هیولای اعتیاد دامنش را به گند کشیده است تا سردرگریبان یک نعشگی همیشگی از حس وطنپرستی باشد و هرگز نخواهد تکانی به خود بدهد تا فریاد حق خواهی برآورد!

کدام وطن برادر من؟ کدام شهر؟ کدام کوچه یا خیابان؟

با توام ای معتاد خاک وطن! آیا این وطن مادر توست؟ آیا واقعا به او حس تعلق داری؟ آیا می توانی بگویی که بجز یک چهاردیواری زندان مانند که اسمش را خانه گذاشته ای، دقیقا به کدام گوشه اش احساس مالکیت داری؟

اگر شیراز شهر توست، چرا اربابان حتی اجازه نمی دهند یک خیابانش به نام تو باشد؟ چرا مقبره شاعرت را دندانهای تیز شوونیسم جلوی چشمانت می جود و تو نظاره گر این فرهنگ کشی نامردانه هستی؟ چرا حتی نمی توانی فقط یک مجسمه از سردارت را در سردر شیراز نصب کنی؟ شیرازی که سنگ بنایش را نیاکان تو بنا کرده اند و هنوز آثار تمدنت از سر و روی آن می بارد.

پس شیراز شهر تو نیست!

همانطور که فیروزآباد و اصفهان و بوشهر نیست!

اما غبار سیاه غربت کوچراههایشان همیشه ارزانی ششهای معتاد تو بوده است تا همواره در برزخ کوچهایت به هر سانت از این جغرافیا عشق بورزی، برای کوههایش شعر بسرایی سرت را بالا بگیری و بگویی “وطنی که با من راه نیاید، وطن نیست!”

تو در توهم ذرات افیون وطن پرستی که اعماق ریه ات را آلوده کرده است، یوردهایت را مثل کره روی نان داغ شوونیسم مالیدی و در یک چشم بهم زدن کره ات آب شد! یورد بعدیت ات ناگهان در تخلخل شیطانی این نان جذب گردید و تو ماندی با یک توهم از وطن!

اما دریغ که تو ندانستی نه وطن “ماه” است و نه تو “دیوانه”اش کی هرچه بدوی، او هم پا به پایت بیاید، دره ها را، تپه ها را، رودها را و تمام مرزها را با تو درنوردد! تو نعشه خاک وطن بودی و ندانستی که این مادر هزار پستان، بارها سینه در دهان اجنبی فشرد تا مبادا طعم مطبوع شیرش را تو نیز بچشی! مبادا که تو از این خلسه صد ساله بدرآیی و طلب کنی آنچه را که مستحقش نمی پندارندت!

تو معتادی برادر من و برای ترک این مرض چاره ای جز قبول واقعیات نداری!تو زندگی ات را ، انسانیتت را، هویتت را و تمام دارایی های مادی و معنوی ات را فدای فقط چند گرم غبار کرده ای که آنهم با چند سرفه خون آلود سهم کف خیابانهای کثیف شیراز و اصفهان و شهرکرد و کرمان خواهد شد!

سخنم با توست ای روشنفکر قاشقایی! ای کسی که هنوز باور نکرده ای که چنگال راسیستهای وطن فروش، وجب به وجب این خاک را دریده اند تا در مزایده های اروپا به قیمت فرهنگ و زبان و تاریخت بفروشند!

با توام ای برادر مجذوب ولایت! کاش کمی هم به ولایت قاشقایی می اندیشیدی تا نقشه های تاریخی سرزمینت سر از موزه لور در نیاورد و به قیمت خون شهدای قاشقایی که هنوز نگذاشته اند حتی خود تو هم آمار دقیقی از تعداد آنها داشته باشی، به فروش نرسد!

با توام ای برادر و خواهر عزیزم که به زور میز ریاست تو را در گوشه ای دلگیر به دام بروکراسی اداری انداخته اند، بیدار شو! تو را قسم به اوجاق پدرانت بخشی از این ظلم کشنده نباش! و بدان که با این روند فردا حتی زمان حضور بر قبر پدرت را هم باید از لای بخشنامه های حکومتی مشخص کنی.

آیا می دانید از اواخر حکومت قاجار تا به امروز تقریبا هیچ سالی نبوده است که قاشقایی به نحوی درگیر مسایل و مصائب ناخواسته نباشد؟

این به قول معروف وطن پرستان بی وطن همواره در صف اول مبارزات سیاسی، مدنی و حتی نظامی برای احقاق حقوق تمامی هموطنانشان بوده اند و هزینه های سنگینی بابت این ازخودگذشتگی متقبل شده اند.

چه در دوران حکومت پهلوی و چه در دوران جمهوری اسلامی قاشقایی بی آنکه چندان به فکر آینده نسلهای بعدی اش باشد، خود را فدایی خاکهای جنوب و به اصطلاح پاسداشت تمامیت ارضی این کشور نموده است. کشوری که هنوز حکومتش آنها را نادیده می گیرد و حاضر نیست کوچکترین فرصتی به آنها بدهد تا برای لحظه ای آرام گیرند. اگر بخواهیم کارنامه اعمال قاشقایی را در نزدیک به یک قرن اخیر مطالعه کنیم، خواهیم دید که گویا  قاشقایی هرگز در سودای بود یا نبود دولتهای مرکزی و احتمال ظهور یا سقوطشان نبوده است. او سربه زیر ترین سرباز این مرز و بوم و کم توجه ترین تحلیلگر سیاستهای کلان و خرد منطقه و در یک کلام بهترین گزینه برای خلع¬وطن شدن توسط دولت مرکزی بوده است. او تماما مستقل از مختصات سیاسی منطقه و تغییرات جهانشمول معادلات جغرافیایی عمل می کرده است. گویا بخشهای مرکزی و جنوبی این فلات هیچ متولی نداشته و بلاصاحب در انتظار یک منجی از جان گذشته قرنها در انتظار ابر سربازی بنام قاشقایی بوده است.

قاشقایی به زبانی دیگر ابر قهرمان لحظات حساس جغرافیای “وطن”نام و معشوقه جاده های نافرجام پیچ در پیچی است که در زمان صلح گلویش را میفشرند تا داغ “عشایر” بر پیشانی اش و دوده اگزوزهای نفتالود بر سیاهی چشمانش سوژه شاعرانی از جنس مخملباف گردد!

و خوش باشد به صدای بوق رانندگانی که در حالیکه با لبخند دست بلند می کنند، از پشت شیشه می گویند: “چطوری عمو تورکه؟!” و او که نعشه این حیات هیجان انگیز است هنوز چشم بر ماه دوخته است که با او در سفر است!

این قهرمان از هیچکس انتظار یاری ندارد چرا که این اوست که باید همواره قدرتمند و شکست ناپذیر به نجات مصیبت زدگان و دستگیری از محتاجان و دفاع از مظلومان بپردازد. یک معتاد که تحت تاثیر مخدر می تواند با یک اشاره تمام آسیا را زیر یوغ بگیرد و کشوری بگشاید به وسعت رویاهای چنگیز! پس نیازی به عجله ندارد! او مثل خرگوشی است که از دور تلاش لاکپشت وار دیگران را برای رسیدن به خط پایان نظاره می کند و نعشه سایه سیاهی است که غبار وطن برسرش افکنده.

کدام بی فکری جرات دارد به او بگوید:

“هی بیچاره! تو وطن نداری! تو اینجایی نیستی! غریبه ای!”

بله دوستان! این است سنیاریوی یک فیلم وسترن که شما خودتان را در آن می پندارید. با تقریبا چهار میلیون همبازی دیگر و یک کارگردان بی رحم به نام شوونیسم سازمان یافته علیه ملت تورک.

و همیشه پایان این فیلم ابرقهرمانانه با یک منظره رو به غروب و یک مرد اسب سوار تفنگ بدست، نویدبخش ساحلی امن برای پهلو گرفتن قلوب مساکین و ضعفایی می گردد که بخاطر عدم درکشان از ماه، نیازمند یک وطن واقعی اند! مساکینی که تورک نیستند تا بدانند، اعتیاد به خاک وطن چقدر لذتبخش است و یک قاشقایی هرگز حاضر به ترک این لذت شیرین نیست. و منظره غروب-آلودی که سمبل فروخوردن تمام آرزوهایی است که ممکن است در دل یک نسل برای کسب آرامش در پارکهای یک شهر به اسم قاشقایی شکل گرفته باشد.

برادر و خواهر قاشقایی من!

برخیز! از این خواب گران برخیز و به چشمان معصوم فرزندانت که لای چرخ دنده های بیرحم آسمیلاسیون معصومانه فریاد می زنند که دیگر حاضر به صحبت کردن به زبان مادری نیستند دقت کن و کمی از خودت و این بلای خانمانسوز که گرفتارش شده ای شرمنده باش!  تو سارق تمام آرزوهای او شده ای و نمی دانی کسی که زبان مادریش را بفروشد، هر چیز دیگرش را هم خواهد فروخت!

تو نعشه می شوی تا اسم آن خلیج همیشه فلان بماند و اسم این کشور همواره بهمان. تا مبادا که ترک بردارد قلوب رقیق عزیزانی که حتی حاضر به قبول این حداقل خواسته ما نیستند که اسممان را درست بنویسند! آنها ما را ترک می نویسند مبادا که ترک بردارد چینی نازک فاشیستهای تهران نشینشان!

قاشقایی این قهرمان همیشه در صحنه کاری به این کارها ندارد! آنها هرجور که می خواهند بنویسند! آنها هرجور که میل دارند قضاوت کنند! قاشقایی خم به ابرو نمی آورد! چون او یک سوپر قهرمان واقعی است. او در این یک میلیون و سیصد هزار کیلومتر مربع سرزمین نه شهری دارد و نه بخشی و نه حتی خیابانی به نامش، اما هر سال برای خلیج همیشه فولان مانیفست در می کند و توی دهان مخالفین داخلی و خارجی و بینابینی می زند و در جشنواره های وطنم پاره تنم، گلویش را پاره می کند و فریاد وا وطنا سرمی دهد!

هم یوردی عزیزم آیا نمیخواهی بیدار شوی؟

 

 

🔴لينك كانال تلگرام خبرگزارى بايداق:

 

https://t.me/baydaqnews_org

این مطلب را شیر کنید

Check Also

سه روزنامه نگار تورکمن به دادگاه انقلاب گنبد احضار شدند

دادگاه انقلاب شهر گنبد استان گلستان (تورکمن صحرا) رسیدگی به اتهامات «آنه محمد بیات، امان …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

من ربات نیستم *

کتابخانه دیجیتالی بایداق راه اندازی شد. برای دسترسی به کتابخانه از منوی کتابخانه بایداق استفاده نمائید. رد کردن