خانه / مقالات / دنیای ترکان / نسل کشی درآذربایجان

نسل کشی درآذربایجان

بخش اول : جیلوها ( ارامنه و آشوری ها )
و ژنوساید در خوی – سلماس – ارومیه و غرب آزربایجان

مقدمه
مولف آمریکایی ساموئل در کتاب ارامنه خود مینویسد:«احزاب مسلح ارمنی از سال 1973 الی 2001 به صدها هدف حمله کرده و بیش از 70 نفر راکشته‌اند.» و «آنها با احلام ار ژنرال خونخوار “درو” نام بعضی گروهکهای عمل گرای خودر ا درو نهادند مانند درو-8 و درو 88 و غیره.”همچنین در سال 1975 در بیروت یک سازمان بنام “سازمان مخفی آزادی ارامنه” و یا(آ.اس.او.آ) تاسیس شد که بیش از 1000 عضو داشت.»

این احزاب سعی در متشنج کردن روابط بین مسلمانان و ارامنه بودند و خط و خطوط خودرا از غربیها میگرفتند.آنها در زمینه کشتار ترکها دستورات و توافقات عجیبی داشتند .فاضل قارا اوغلو در مقاله«قوندورما ارمنی سویقریمی» که در شماره55 و 56 فرودین و اردیبهشت ماه نشریه خداآفرین چاپ تهران به دو نمونه‌ اشاره کرده است که بنده نیز به آنها اشاره مینمایم.

توافق نامه شماره یک:
جهت از میان بردن وحشیگری ملت ترک نیروهای نظامی اروپایی تصمیماتی اخذ کرده‌اند و جهت اجرا و بجا اوردن آن قرار ذیل حاصل شده است:
ابتدا با حرکت ارتش روس به سمت ارض روم ارتش ترک مجبور به مقابله خواهند شد و جهت استفاده از این فرصت گروهکهای قهرمان ارمنی (دسته‌های پارتیزانی) با حمله از پشت سر به ترکها و قراردادن دشمن در بین خود دستور قتل و نابود کردن هر فرد بزرگتر از 5 سال داده شده است
امضا: رییس: هانزارلی مورات و فرمانده آرتیللئریا: بنیامین
.
توافق نامه شماره دو:
در قرارداد قبلی اگر به قتل افراد بزرکتر از 5 سال توافق شده است با توجه به نفوذ این 5 ساله‌ها و پیش بینی آن و در آینده ملت خودر ابه یاد خواهند آوردو ایجاد خطر خواهند کرد به خاطر همین دستور بر قتل افراد بزرگتر از 2 سال داده شد
امضا:هانزارلی مورات و فرمانده آرتیللئرییا:بنیامین
این فرمان کمیته‌ها و احزاب مبارز ارمنی در حالی صادر میشود که ارامنه در ترکیه بیش از 2000 داشتند:در ارزروم16-قوروچای 8-کئماه 8-بایبورت 8-آمآسیا 301-یوزقات 31-سیواس 15-دیوریک 1-زاراد15-دیاربکیر 95-موش 9-هافیک 12-ماراش 19-هارچوت 13-ارقانی 41-سییرت 26-وان و قارص 500 مدرسه ارمنی وجو داشت و این دستور برای قتل افراد بالای 2 سال

حزب هینچاک:
حزب هینچاک (صدای ناقوس) در اصل توسط آودیس نظربیگ و همسرش مارو وتنی چند از دانشجویان ارمنی در قفقازدر سال 1886در سوئد ایجاد شد.و جهت نشر اطلاعات حزب نشریه‌ای نیز به این عنوان چاپ شد«در همین سنوات در وان جمعیت آرمناکان و در تفلیس داشناکسیون و در لندن نیز گریگوریان ها نیز اجلاس خود را گشودند.»
این حزب کاملا تحت تاثیر پوپولیسم روس بود.

.در راس این حزب نیز ارامنه روس تبار ا زهمه بیشتر به چشم میخوردند.مرکز کمیته بعدها از استکهلم به لندن منتقل شد.مبانی این حزب اکثرا مبانی کمونیستی مارکس بود.حزب در سال 1890 در اکثر شهرهای عثمانی دفاتر خودرا تاسیس کرد.هدف این حزب ایجاد ارمنستان واحد بود. در سال 1909آرمناکان حزب رامکاوار را از این حزب مشتق نمود که حامی طبفه بورژوا بود که حتی ئر ئومای روسیه نیز نماینده داشتند.البته یک حزب خاص و ویژه که مشتمل بر کارگران میشد که در باکو فعال بودند توسط آنانون تاسیس شد که به علت جامعه آماری و هدف بسیار اندک ضعف یافن و مدت زیادی پایداری نیافت

.
برنامه‌ي حزب:
«قشر کارگر و تولید کننده قسمت عظیمی از جامعه را شامل میشود.این قشر توسط قشر سرمایه دار و حاکم استحمار میشود.استقلال قشر کارگر نجات انسانیت و جامعه و شادابی اقتصادی را در بر دارد.»
یعنی آزادی قشر کارگر (منظور هینچاک از کارگران ارامنه میباشند) از دست حاکمان(ایران-روس و عثمانی)
فعالیت‌ها:
از سال 1909 فعالیتهای هینچاک بروز کرد.آیین نامه حزب در سال 1909 توسط استانداری استانبول تصویب شد.این آیین نامه شامل 5 ماده بود.
طبق اسنادی که از دفتر کمیته مرکزی هینچاک در سالهای 1910 الی 1913 بدست آمده است .موارد زیر مشاهده میشود:
1-فعالیت در زمینه تهیه اسلحه و مهمات و بمبها
2-آموزش تیراندازی(توسط معروفیان، یاورویان وجاندان)
3-افزایش تبلیغات
4-برقراری روابط تنگاتنگ با داشناکها
5-برقراری رابطه با سایر احزاب استقلال طلب
6-ایجاد گروهکها در وان و اداره آن(این گروهکها شامل:اورسفان، جانگ، گوچناک، ژوراچاک، پنجاک، بادامی، تژوهنک، مارو و پاروس)
هینچاکها در سال 1914 سومین کنگره خودرا در ترکیه برگذار کردند .بعد از این کنگره هینچاکها شروع به دور شدن از ترکیه نمودند.این کمیته به دو شاخه به خاطر اختلافات بین اعضا تقسیم شد.یک شاخه هینچاکهای اصیل(حامیان نظر بیگ)شاخه دیگر هینچاکهای اصلاح طلب(وراگازمیال هینچاک) نام گرفتند.گروه دوم توسط آرپیر آرپیریان اداره میشد.این تکثر سبب ایجاد درگیریهایی نیز بین این گروهها گردید .مردم ارمنی نیز که از ماهیت کمونیستی هینچاکها آگاه شده بودند با آنان همکاری نداشتند.مجادلات بین دو گروه در سال 1902 به اوج خود رسید و افراد زیادی در ایران و انگلیس و روسیه و عثمانی قربانی این مجادلات شدند.
حزب آرمناكان در سال 1885 ـ حزب هئــــچاك در سال 1887( ژنو) برپاشد.
با تحریک انجمنهائی همانند هینچاک و تاشناک در خارج از کشور، گروههای مسلح ارمنی به اقداماتی دست زده و در این میان نیز ترکان بسیاری جان باخته‌اند. در خلال جنگ جهانی اول، ارامنه از خلاء اتوریته سؤ استفاده کرده و در شرق آناطولی صدها هزار نفر زن، کودک و سالمند را بقتل رسانیدند. گونسوک روزنامه ارمنی زبانی که در ماه مه سال 1915 در آمریکا منتشر گشته بود، مینویسد که ” در شهر وان ترکیه تنها پانزده هزار ترک را زنده رها کردیم”. با توجه به این نکته که در آن دوران استان وان دارای دویست و هفتاد هزار نفر جمعیت بوده، این جمله بخوبی ابعاد فاجعه انسانی ارامنه در وان راثابت میسازد.
رمز کمیته هینچاک بدین شکل که : “اگر شکل گیری ارمنستان را میخواهی همسایه مسلمانت را بکش ” خود از طرف حزب لیبرال انگلستان نیز حمایت گردیده بود. ارامنه که ادعای کذائی نسل کشی ارامنه را مطرح میسازند با شنیدن این رمز هینچاکها چه جوابی میتوانند داشته باشند

داشناک
فدراسیون انقلابی ارمنی‌های هِغاپوخاکان داشناکتسوتیون (ARF)
موثرترین حزب ارمنی میباشد که عقاید آنان سابقا و اکثرا در نشریه دروشاک (بیرق) منتشر میشد.البته در ایران نیز یپرم خان ارمنی نیز چنین گروهی را تشکیل دادند که نمونه جنایات آنها طراحی قتل ستارخان سردار ملی بود.
طاهر زاده بهزاد اساس این حزب را در کتاب قیام آذربایجان بر اساس اساسنامه حزب نازی میداند.
در سال 1890 توسط سه ارمنی به نام‌هاي ميكائيليان ـ زاواريان و رسـتوم حزب داشــناك در تفلیس گرجستان بر پا گرديد.حزب داشـــناك براي اعلام وجود ابتدا حملة مسلحانه به كردهاي ساكن بيـــتلـــيس را در ابتداي سال 1891 انـــتخاب نمود. جمال کوتای محقق ترک در ارزیابی جالب و آموزنده خود چنین نتیجه گیری میکند: هینچاک اولین کمیته انقلابی و مخفی ارامنه بسال 1882 و در شهر لوزان سوئیس توسط کمیته چی بنام نیازبیگ که مادرش گرجی و پدرش از ارامنه قفقاز بود پایه گذاری گردید .ارامنه‌ای که بعدها بسال 1890 از هینچاکها جدا شده و در سال 1892 کمیته‌های تروشاک و تاشناک را بوجود آوردند، خود از ارامنه خارج و تحت تأثیر نیروهای بیگانه تشکیل میگردیدند. از جمله مهمترین عضو آن میتوان به گارگین نژده‌ اشاره کرد او به قهرمان ملی ارامنه معروف است و در نخجوان زاده شد و در سیبری درگذشت.

سازمان داشناک:
الف- بورو:
عالی ترین نهاد سازمان است.این نهاد متشکل از 5 عضو از کشورهای مختلف است.مقر اولیه آن ابتدا لبنان سپس پاریس و سرانجام آمریکا گردید.تصمیمات این نهاد طبق اساسنامه سازمان محرمانه میباشد.
ب- کمیته مرکزی:
عالی ترین نهاد اجرایی سازمان داشناکسیون میباشد.این کمیته دوگانه و بصورت شرقی و غربی می‌باشد.از زیر مجموعه‌های آن میتوان به:”گروه جوانان”.”فدراسیون جوانان ارمنی”.”گروه دختران و پسران ارمنی”.”گروه ورزش وفرهنگ”.
اهداف:
تشکیل ارمنستان بزرگ شامل سرزمینهایی ازآذربایجان و ترکیه و سوریه و ایران میباشد.
استراتژی:
در ظاهر حل مسالمت آمیز مسئله ارامنه است ولی در عمل این گونه نبوده است.گروهک فرماندهان عدالت نسل کشی ارامنه توسط داشناکها تاسیس شد.بعدها نامش به ارتش انقلابیون ارمنی تغییر یافت.اما داشناکسیون یک تفاوت عمده با آسالا دارد و آن این است که آسالا نفرات مورد ترورش را از هر ملیتی بودند ولی سوژه‌های ترور داشناکها فقط اتباع ترکیه هستند.
نمونه‌اش قتل کنسول ترکیه در سال 1982 در لنس انجلس توسط داشناکها بود.و هدفشان را قتل اتباع صرف ترکیه‌ای اعلام کردند حتی در ترور نافرجام سفیر ترکیه در لیسبون در سال 1983 نیز چنین اعلامیه‌ای داده بودند.
بعد از ترورهای سفارت خانه‌ای داشناکها استراتژی خودرا چنین بیان کردند:
“برای رسیدن به آزادی دو مورد است: ا- حفظ حامیان-2- نفوذ در اذهان جهانی”
مورخ ارمنی وارانجیان در مورد داشناکها چنین میگوید:
«شاید هیچ حزب شورشی حتی حزب نازودوولتز روسیه و یا چاربونالیلری ایتالیا که در ترورخبره هستند و از هیچ چیزی فرار نمی کنند مانند داشناکها تروریست پرورش نداده‌اند. صدها سلحشور و شمشیر بدست برای رسیدن به هدف اماده کرده‌اند.»
درکنگره وین و مونیخ:
در سال 1981 در کنگره 22 ام داشناکها در وین چنین مواردی مطرح شده بود:
الف-هدف حزب تشکیل ارمنستان مستقل وآزاد میباشد.
ب-متحد کردن سایرگروهها و احزاب ارمنی زیر سایه داشناک
ج-نزدیکی با کشورهای غربی
د-همکاری نزدیک با ارمنستان شوروی و تقویت نیروی ارمنی
در سال 1984 در گردهمایی که با شرکت 15 نماینده کشورهای مختلف در مونیخ برقرار شد چنین قرار داده شد:
الف-ایجاد گروههای جدید جهت تقویت ارامنه
ب-برای حل مشکل ارامنه تلاش کردن .و شناسایی نسل کشی ارامنه
بیانیه مجمع بدین شرح بود:
“با شناسایی نسل کشی ارامنه توسط عثمانی حقوق مشروع ارامنه محقق می‌شود.برای احقاق انسانیت دوباره سعی در ایجاد یک ارمنستان مستقل خواهد شد….”
پشتیبانی و روابط:
داشناکها بطور آشکار توسط دول غیر حمایت میشدند.آنها با سایر گروهکهای تروریستی کشورها و لابی ارامنه و مراکز فرهنگی در اقصی نقاط جهان رابطه عمیقی دارند.
یکی از سران حزب داشناک بنام آ.امیریان مینویسد که:«…. تنها در حومه ایروان 200 روستای مسلمان آتش زده شد.»
نشریه پرو-آرمنیا یا طرفداران ارمنستان آن زمان ارگان حزب در پاریس بود.


بخش دوم : اسماعیل سیمیتقو
و ژنوساید در سلماس – ارومیه و غرب آزربایجان

اسماعیل آقا سیمیتقوکه ایرانیان او را حسن ارفع وعثمانیها اورا اوزدمیر غارتگر میدانند فردی از قبیله شکاک از قبایل کردهای کرمانجی ، پسر محمد آقا میباشد. ( کردهای کرمانجی در شمال استان آزربایجان غربی و بر روی خط مرزی ایران و ترکیه و در شهرهای ماکو – خوی – سلماس و ارومیه زندگی می کنند و زبان و آداب رسوم کاملا متفاوتی با کردهای سورانی دارند که اهل جنوب استان و شهرهای مهاباد و پیرانشهر وبوکان و سردشت هستند و یا بر روی خط مرزی ایران و عراق سکونت دارند.
بعد از مرگ محمد آقا ریاست قبیله به برادر ارشد او جعفر آقا واگذار شد. قبیله شکاک به دو قسمت تقسیم میشود، عبدویها ساکن اطراف درچهریق واقع درقسمت شمالی دریاچه اورمیه که وابسته سمیتقو بودند و ممدودییها (مامدیها ) در بخش جنوبی وابسته به عمر خان عموی سیمیتقو بودند. در زمان مظفر الدین شاه جعفر اقا نا فرمانی نمود و نظام السلطنه والی آذربایجان او را تبریز خاست واوباهفت تن از کسان خود در تبریز به قتل رسید (تاریخ هیجده ساله آذربایجان) بعد از جعفر، آقا اسماعیل آقا وارد میدان گردید او هم گاهی فرمان میبرد وگاهی نافرمانی میکرد چون آذربایجان توسط سپاه روس اشغال شد اسماعیل آقا به آنان پیوست و بعد به عثمانی ها متمایل شد تا این که هنگام برگشت روسها او ازآنها تفنگ وابزارآلات جنگی فراوانی کسب نموده ونیرو گرفت. (تاریخ هجده ساله آذربایجان) در جنگ مشروطه و استبداد میان مردم خوی و سردار ماکو سیمیتقو به دستور سردار ماکو به جنگ با نیروهای مشروطه رفته وبه غارت روستاهای خوی پرداخت حتی در محاصره تبریز شرکت کرده و به سپاه روس که دشمن آزادی خواهان بود پیوست. (اورمیه در گذر زمان)
اسماعیل آقا که بعد از مرگ برادرش جعفر آقا بدست نظام السلطنه کینه سختی از ایرانیان به ارث برده بود در پی یافتن متحدانی بر الیه ایران بود به همین دلیل اول به سوی عثمانی ها بعد به سوی روسها وسر انجام به سوی انگلیسیها دست دراز کرد.(جنبش ملی کرد)
بعد از اتمام جنگ بین الملل اول ستاد ارتش بریتانیا امیدوار بود با متحد نمودن ارامنه، آشوریان وکردها زیر سیطره سیمیتقو علیه عثمانی ها بتواند شکست جبهه روس را جبران نماید ولی سیمیتقو با به قتل رسانیدن مارشیمون نقشه انگلیس را به هم زد. (جنبش ملی کرد)
اما قبل از قتل مارشیمون او با یک نقشه حساب شده جهت فریفتن سیمیتقو با دسته ای سواره و پیاده توپ وقورخانه عازم چهریق شد در گفتگوی مارشیمون و سیمیتقو سخن از سر زمین کردستان به میان آمد که بنا به گفته مارشیمون تنها کیش ودین آن دو گروه کرد را از هم جدا کرده بود آنها اگر دست در دست هم میشدند میتوانستند با هم زندگی کنند وحتی سپاه بسیج کرده و تبریز راهم بگیرند. (تاریخ هجده ساله آذربایجان)
ولی با قتل مارشیمون توسط سیمیتقو طرح از قالب اولیه خارج شد و ورق برگشت و بنابراین جیلوها، آشوریان و ارامنه دست به قتل وغارت مسلمانان زدند. درزمانی که جیلو ها مشغول قتل عام بودند هر کسی که می توانست فرار کند در راه خوی وتبریز توسط اکراد اسماعیل آقا برهنه ولخت در سرما رها می شدند. (تاریخ هیجده ساله آذربایجان )
شرارتهای آسماعیل آقا درآذربایجان ادامه داشت اینکه سردار فاتح از یاران صمد خان شجاع الدوله به حکو مت اورمیه وسلماس منصوب شد (سلماس در سیر ..)او قصد آرام کردن سیمیتقو را داشت بنابراین در اواخر بهمن 1297-1918 به سلماس آمده وعازم چهریق شد ولی نتوانست با اسماعیل آقا که سودای بزرگی در سر داشت کنار بیاید او برای خاتمه جریان به سوی چهریق رفت ولی با نا پختگی کار او اکراد وسیمیتقو حریص تر شدند (تاریخ هیجده..) سردار فاتح جریان گفتگو های خود رابه مکرم الملک نایب ایالیه آذربایجان فرستاد واز او چاره خواست او چون سپاهی برای سرکوبی سیمیتقو نداشت به فکر ترور او افتاد. (تاریخ هیجده….وسلماس درسیر …) بنابراین در اردیبهشت 1298 که با همکاری حیدر خان عمواغلو بمبی ساخته شده بود به اوفرستاده شد این بسته از راه خوی با نام مادر زن اسماعیل آقا فرستاده شده بود. درجریان این ترور علی آقا برادرش وحدود30نفر از نزدیکان سیمیتقو کشته وزخمی شدند ولی به او صدمه ای نرسید. (سلماس در سیر …) این بهانه جدید دستاویزسیمیتقو شد که دولت ایران را دشمن خونی خود میدانست چون این پیشامد در 1298رخ داد باعث بهانه ایی برای کردها وسیمیتقو شد وآنان را به آشوب وتاراج حکم داد. (تاریخ هجده…)
بعد از این جریان سیمیتقو دولت ایران را عامل قتل پد، برادران وخویشاوندان خود اعلام کرده و به حملات خود به اورمیه افزود عامل بمب ساز وترور به دروغ جهانگیر میرزا همرزم حیدر خان اعلام شد واو بدون هیچ مشکلی توسط سپهسالار که دل خوشی از جهانگیر میرزا نداشت با اسکورت 13سرباز قره داغی به اسماعیل آقا تحویل داده شد جهانگیر میرزا به طور فجیعی به قتل رسید وتمام سربازان قره داغی به جرم اینکه قاتلان جعفر خان قره داغی بودند از کوه به دره انداخته شدند. سپهسالار ومکرم الدوله حاکم خوی نه تنها به جنایات سیمیتقو اعتراض نکردند بلکه به او لقب سردار نصرت دادند. (سلماس در سیر …)
بعد از این جریانات سردار فاتح ممتاز در معیت کنسول انگلیس وسواران هندی عازم چهریق گردید سردار فاتح از طرف دولت و والی حامل لقب سردار نصرت جهت اسماعیل آقای آدم کش ومقداری پول ویک قبضه شمشیر مرصع به جواهرات بود اما سیمیتقو به شرطی جوایز را پذیرفت که ضیاءالدوله حاکم اورمیه بر کنار شده وخود سردار فاتح حاکم اورمیه وسلماس شود. (سلماس در سیر …) او حتی خود نیز برای بر کنار کردن ضیاءالدوله حاکم اورمیه حرکاتی انجام داده بود او با فراستادن شصت سوار کرد به اورمیه می خواست خانه های ضیا ءالدوله را تصرف کرده وخود او را از حکو مت بر کنار نما ید که با هو شیاری مردم نقشه یاو عملی نشد. (تاریخچه اورمیه ) تفکر بر کناری ضیاءالدوله نمی توا نست از ذهن عقب مانده وگرفتار تعصبات شده ی سمیتقو خطور کند بلکه کاملا معلوم بود ماهیت انگیلیسی داشته ونشان از قدرت ضیاءالدوله در اداره ی حکومت اورمیه وسلماس بود. اما وجود رابطه ی سیمیتقو با انگیلیس درمنابع کردی کاملا اثبات شده است (سیمیتقو تحت تاثیر طه نوه ی عبید الله کرد ) از سال 1919 در صدد جلب یاری بریتانیای کبیر برآمد به همین دلیل طه روانه بغداد شد تا موافقت دولت انگلیس را با تشکیل دولت بزرگ کرد جلب نماید اما حتی نماینده ی انگلیس ویلسون او را نپذیرفت. (جنبش ملی کرد )
در جای دیگر کتاب جنبش ملی کرد آمده است در سال 1921 سیمیتقو با سر پرسی کاکس، نماینده ی انگلیس در حوزه ی خلیج فارس تماس گرفته و در ژانویه 1921 اعلام کرد که می خواهد با مامور انگلیس در اشنویه ملاقات کند وسرپرسی کاکس در19 اوت 1921 با تماس سیمیتقو موافقت کرد گفتگوی سیمیتقو با مقامات انگلیسی توسط فردی به نام بابکرآغارسین یکی از قبایل عشایر مرزی با دولت انگلیس ادامه داشت. (جنبش ملی کرد)
اسماعیل آقا نیز در جرگه نامزدی حکومت ایران-در کنار رضاخان-از طرف دولت انگلیس قرارداشت ولیکن جنایات سیمیتقو مستقیم یا غیر مستقیم از طرف انگلیس حمایت میشد. (سلماس در سیر …) در جریان جنگهای سیمتقو در سال1298-1919از طرف دولت انگلیس 250هزار لیره استرلینگ به اسماعیل آقا داده شد. (سلماس در سیر…) در جریان جنگ 20 اسفند 1298کنلل لورنس صاحب منصب انگلیسی که اسیر شده بود مشغول آموزش قشون اسماعیل آقا بود (سلماس در سیر…) او حتی از طرف آمریکاییان نیز حمایت میشد. برای مثال: در کتاب سلماس در سیر تاریخ وفرهنگ آذربایجان آمده است: ((از طرف دیگر کردها توسط مسیو مولیر آمریکایی رئیس بنگاه خیرییه اورمیه تغذیه می شدند)). هر جا سیمیتقو در تنگنای نیروهای دولتی قرار میگرفت مأموران سیاسی آمریکا با پرچم ستاره نشان که بر اتومبیل خود نصب کرده بودند از راه میرسیدند و به عنوان میانجی اورا نجات میدادند. (اورمیه در گذر زمان )
شرط اسماعیل در مورد ضیاءالدوله پذیرفته شد ضیاءالدوله بر کنار وسردار فاتح خود حکومت اورمیه وسلماس را بدست گرفت با حکومت سردار فاتح شرارتهای سیمیتقو بالا گرفت و او مجبور به ترک اورمیه شد و بدون هیچ حرکتی حکومت اورمیه را بدست معاونش میرزا علی اکبر خان معروف به کنسول سپرده وبه تبریز حرکت کرد. (سلماس در سیر…) در تاریخ 11صفر 1339میرزاعلی اکبر خان از اهالی تبریز که منشی کنسول روس در تبریز بود از طرف مخبر السطنه به حکومت اورمیه منصوب شد. (تاریخچه اورمیه ) سیمیتقو هر روز به آشوبگری های خود می افزود او راه گلمانخانه که نتها راه ارتباطی اورمیه به تبریز بود بسته ومیرزا علی اکبر خان را زندانی کرده بود. (سلماس در سیر…) مردم سلماس با دیدن اوضاع اسفناک اورمیه به دنبال دفاع از نوامیس در برابر اکراد وسیمیتقو برآمدند سیمیتقو از آنها خواست اسلحه های خود را تحویل دهند در غیر این صورت زن وبچه های آنان را قتل عام خواهد کرد. لکستانیها با شنیدن شروط اولتیماتونیزمی سیمیتقو از سلماس وتبریز کمک خواستند ولی جوابی داده نشد بنابراین نبرد بزرگ لکستان در 19آذر یا بقول کسروی در تاریخ 18ساله آذر بایجان در27آذر 1298شروع شد. جنگ اول لکستان با وساطت سیف القضات ساوج بولاغی که از اورمیه عازم چهریق شده بود پایان یافت. (تاریخچه اورمیه) سیمتقو بعداز چند ماه دوباره به لکستان حمله کرده ومسعود نظام لکستانی ویارانش در مقابل ا کراد دوام نیاورده وبه قتل رسیدند منطقه به تصرف کردها وشکاکها در آمد وآنها لکستان را غارت کردند. (تاریخچه اورمیه) در این جنگ انگلیس مبلغ 250هزار لیره استرلینگ به سیمیتقو کمک مالی کرده بود. (سلماس در سیر…) بعد از قتل عام لکستان وسلماس سردار انتصار والی آذر بایجان نیرویی به منطقه اعزام کرد. سیمیتقو همچنین در تابستان 1298-1919اورمیه را هم تصرف کرده وتفنگچیان کرد اورمیه را غارت کردند. (جنبش ملی کرد)
از ساووج بولاغ نیرویی به سرپرستی مصباح الدوله ومصباح الملک و از تهران نیز یک افسر به نام فیلیپوف به سلماس اعزام شد قوای قزاق و ژاندارمری از طرف سلماس به چهریق پیش رفته ومصباح الدوله حاکم ساووج بولاغ هم عشایر مامش و منگور را از حوالی با خود در تحت ریاست قرنی آقای مامش به اورمیه وارد نمود تا در معیت سردار انتصار به طرف چهریق حرکت کردند. (تاریخچه اورمیه) چون قشون دولتی به چهریق رسید اسماعیل آقا قوای خود را برای مقابله با نیروهای دولتی آماده کرد او شیخ طه را با عدای به روستای سیلاب وشکر یازی فرستاد تا مانع ارتباط خوی با سلماس شود از طرف دیگر به اقبال السلطنه حاکم ماکو دستور داده شد به فوریت به اورمی از راه خوی وسلماس بیاید. (سلماس در سیر…)
بنابراین در اسفند1298 حمله اردوی دولتی به سیمیتقو شروع شد. سردار انتصار برای نظارت بر قشون آذربایجان به سلماس آمد بعد از چند روز درگیری سیمیتقو در 5اسفند 1298سلماس را به نیروهای دولتی واگذار کرد
در این جریان اردوی خوی به فرماندهی سیف السلطنه محمد صادق یاور بدل آبادی در داخل کهنه شهر به محاصره ی نیروهای آسما عیل آقا درآمد
در 20 اسفند 1298 قوای دولتی با یک حمله حساب شده خود را تا چهریق رسانیدند اما اسماعیل آقا فورا تلگرافی به عین الدوله ارسال کرد وآمادگی خود را برای مذاکره اعلام داشت عین الدوله نیرنگ اسماعیل آقا را خورده واز فیلیپوف خواسته شد که از جنگ دست بردارد. (سلماس در سیر …)
درست در اوج جنگ از طرف وثوق الدوله که تازه به ریس الوزرای رسیده بود به سردار انتصار تلگراف رسید که قوای دولتی پس از تحمل زحمات طاقت فرسای زمستان با دادن تلفات از دو فرسنگی چهریق به سلماس وخوی عقب نشینند. (تاریخجه اورمیه ) در این جا معلوم است که دست دیگری توی کار بوده و هر وقت که می بیند سیمیتقو در تنگ نا افتاده انقدر نمانده ا زبین برود فوری اشاره نموده و دست وپای او را باز می گذارند. (تاریخچه ا ورمیه ) فیلیپوف در منطقه ی سلماس به سیمیتقو حمله کرد واو را تا چهریق عقب نشانید ا ما به جای از بین بردن وی با او مذاکره کرده وا ز او قول گرفت دیگر سیمیتقو درل منطقه ی اورمیه دخالت نکند. (جنبش ملی کرد ) دولت در ادامه ژنرا ل ماژور ملک زاده را برای سرکوب سیمیتقو فرستاد ولی او شکست خورده و اسیر شد از طرف دیگردولت برای چندمین بار آماده نبرد با اسماعیل آقا شد ا ین بار حدود 1500نفر ا ز ماکو به فرماندهی قلی خان پسر سردار و3000 نفر از تبریز به فرماندهی امیر ارشد آماده جنگ شد. از طرف دیگر حاجی محمد رحیم نصرت ماکوی به دستور سردار ماکو به ملاقات امیر ارشد فرستاده شد 3 فرمانده در تسوج با هم ملاقات کرده و طرح حمله را ریختند. (سلماس در سیر …)
در28 آذر 1299 نماینده ای مخصوصی ا ز طرف دولت ترکیه وارد تبریز شد تا درباره حملات اسماعیل با دولت ایران گفتگو کند پس از 11روز به این نتیجه رسیدند که برای رفع اغتشاشات مرزی اسماعیل آقا باید به ماکو برود و در عوض ایل میلان به چهریق بیایند که این طرح قبول نشد. (سلماس در سیر…) در 28آذر 1299جنگ شکر یازی شروع شد سپاه اسماعیل آقا به دستور او به دو قسمت تقسیم شدند یک قسمت سپاه به حاج احمد خان مرندی حمله کرده و او را شکست داده و تسوج را اشغال کردند بعد از اشغال تسوج بدست کردها دسته ای دیگر از آنها به اردوی خوی حمله کرده وآنها را شکست دادند در این جنگ گلوله ای به امیر ارشد اصابت کرده و او کشته شد با انتشار خبر کشته شدن امیر ارشد نیروی ژاندارمها از بین رفته وکردها که در آستانه شکست بودند جسورتر شده و به طوری که آنها راشکست دادند بقیه ژاندارمهاخود را به به زحمت به خوی رسانیدند. (سلماس در سیر …) در اواسط زمستان 1340ق-1299 امیر ارشد با ایلات قره جه داغ ومقداری ژاندارم از طرف مخبر السلطنه والی آذربایجان مأمور دفع سیمیتقوشد جنگی میان نیروهای دولتی وکردها صورت گرفت در مراحل اولیه جنگ نیروهای دولتی در حال شکست دادن کرد ها بودند اما قتل امیر ارشد بدست یکی از نیروهای خودی باعث متواری شدن قشون دولتی شده و اکراد پیروز شدند. (تاریخچه اورمیه) بعد از جنگ شکر یازی تیمور آقا که زمانی در کهنه شهر حکومت می کرد و نوچه اسماعیل آقا بود، به حکومت اورمیه منصوب شد تا دستورات اسماعیل آقا را در اورمیه به مرحله ی اجرا بگذارد. (سلماس در سیر ..)
با کودتای رضا خان در سال 1921 1300 دولت ایران شدید ترین دوره ی اقتصادی را پشت سر می گذاشت وضع اقتصادی چنان اسفناک بود که حتی دولت بریتانیا جیره سربازان ایرانی را پرداخت می کرد ولی با تمام این احوالات دولت جدید ایران از همان بدو تاسیس در صدد سرکوب سیمیتقو بر آمد. (جنبش ملی کرد )
رضاخان درست 45 روز بعد از کودتای 18 فروردین 1300، لشکری به سوی آذربایجان روانه کرد این لشکر متشکل از 3 گروهان ژاندارم به فرماندهی سلطان تورج بود. (سلماس در سیر …) دولت مرکزی برای مقابله با حملات بیشتر سیمیتقو ماژور حبیب الله شیبانی را به درجه ی سرتیپی مفتخر کرد و به آذربایجان فرستاد دراین موقع فرماندهی شمال غرب آذربایجان بر عهده ی سر لشکر امیر فضلی بود او از طرف دولت مرکزی دستور دریافت کرد که به سوی چهریق حرکت کند خالو قربان نیز یکی از یاران میرزا کوچک با4000 نفر عشایر عازم ساووج بولاغ شد و از خوی نیز لشکر 14 ژاندارمری به فرماندهی سرهنگ دوم پولادین، لوند برگ ولانسن به جنگ اسماعیل آقا فرستاده شدند. (سلماس در سیر …) در این اردو یک قسمت شامل تعدادی سواره و دو مسلسل به ریاست سلطان ارفع بود که به جبهه ی جنگ اعزام شده و مابقی اردو در کوههای شکر یازی وسید تا ج الدین نزدیک سلماس سنگر بندی کردند وقسمت دوم از هنگ آذربایجان به ریاست یاور ملک زاده وآجودانی سلطان آلپ به ساووج بولاغ فرستاده شد. (سلماس در سیر …) در فر صتی که نیروهای دولتی درحال مرتب کردن خود برای حمله به سیمیتقو بودند او سید طه نوه عبید الله کرد را مامور پراکنده کردن افراد خالو قربان نمود در 27 رمضان 1340ق جنگ خالو قربان واکراد شروع شد و28،29 رمضان ادامه داشت تا اینکه در روز عید فطر اول شوال خالو قربان مورد اصابت گلوله قرار گرفته وقشون عقب نشینی کرد. (تاریخجه اورمیه ) بعد از قتل خالو قربان دکتر مصدق که والی آذربایجان بود استعفا کرد و جانبانی والی آذربایجان شد در این جنگ قوای سیمیتقو با سید طه تقر یبا 3000 نفر بودند که علاوه بر این افراد حدود 400 نفر سرباز فراری عثمانی نیز با آنها همکاری می کرد آنان دارای دو ارابه توپ کوهی از کروپ آلمان و3 مترالیوز وقسمت توپ خانه را افسران فراری عثمانی اداره می کردند. (سلماس در سیر ….) درجریان نقل وانتقال نیروهای دولتی سیمیتقو از فرصت استفاده کرده قوای ملک زاده را منهدم کرد ولی نتوانست در مقابل قوای متشکله ی دولتی مقاومت کند بنابراین در 23 سرطان 1301 به سمت سلماس عقب نشینی کرد عدم تصرف سلماس توسط قوای دولتی ناشی از کم تجربگی مخبر السطنه هدایت از برنامه های نظامی بود او که خود از جنگ جبهه خبر نداشت. فرمان نقل وانتقالات رااز تبریز صادر می کرد که این کار از منظر نظامی کاملا غیر ممکن بود. (سلماس در سیر ..)
در سال 1301رضاخان رسما اعلام کرد که امان الله میرزا را برای قلع وقمع اسماعیل آقا اعزام داشته است سال 1301سال شکست سیمیتقو بود. (سلماس در سیر ..) اوایل ذیحجه سال 1340 ق بندر شرفخانه یک منظره ی عالی به خود گرفت سرتاسر آن حوالی از اشعه سفید رنگ چادر های نظامی ایران منور ومنظره قامت دلربای افسران و طرز نصب توپ های صحرا کوب هر بیننده ایی را به روزهای درخشانی امیدوار می سازد. (تاریخچه اورمیه )
در 18 دیحجه سال1340 سرتیپ ابوالحسن خان با قوای کافی بوسیله ی کشتی های به شبه جزیره ی قرخلار رسید و در آنجا پیاده شدند ودر معیت قوای کاظم خان در صددحمله به قراءزیمدشت عمر خان مباشند. (تاریخچه اورمیه ) نیروهای دولتی که در حدود 15000 نفر بودند توانستند نظر مثبت کاظم خان را برای حمله به سیمیتقو جلب کرده وچریکه های کاظم خان در اختیار سرهنگ ابوالحسن پور زند قرار گرفته آماده ی نبرد با سیمیتقو شدند اما کاظم خان خود در قلعه ماند. (سلماس در سیر …) پس از ترکیب قوای چریک کاظم خان و نیرو های دولتی فرمان حمله در 4 مرداد سال1301از طرف سرتیپ جهانبانی صادر شد اما نقطه ی شدید جنگ ارتفاعات قیزیل داغ بود که اگر لشکر سرتیپ جهانبانی نبود اکراد می توانستند ستون پیاده دولت را نابود کنند. (سلماس در سیر …) جنگ یک شبانه روز طول کشید وسیمیتقو در حال شکست خوردن به سمت سلماس عقب نسشت نیروهای اعتلافی باتقویت نیروهای خود به پیشروی در ارتفاعات میشو داغی ادامه دادند و به سمت سلماس سرازیر شدند بنابر این در 6 مردادسال 1301 سلماس به تصرف نیروهای دولتی درآمد سرتیپ بادرایت تمام نیروهای دولتی رابدون فوت وقت به سمت چهریق روانه کرد تا از تجدید قوای اکراد سیمیتقو جلوگیری کند وآنانرا شکست دهند کردها که هرگزفکر نمی کردند به این زودی قوای دولتی به چهریق خواهند آمد بعد از چند نبرد ساده شکست خورده و سرحدترکیه فرارکردند. (سلماس درسیر…)
بدین ترتیب در20مرداد 1301غایله سیمیتقو خاموش شد.
در جریان جنگ با اسماعیل آقا تعدادی داوطلب ارمنی به فر ماندهی سرهنگ بگ زورابف افسر تزاری شرکت داشتند. (جنبش ملی کرد ) سرتیپ جهانبانی بلافاصله از مرزدارن ترکیه خواست سیمیتقو را دستگیر و خلع سلاح کنند آنها هم با توقیف 3 قاطر لیره طلا همراه با کشتن پسر وهمسرش جواهر خانم به در خواست جهانبانی جواب مثبت دادند. (سلماس در سیر ..) اسماعیل آقا بعداز شکست متواری وبه کوههای سر حد ایران و ترکیه رفت در آنجا فردی به نام کاظم افندی از قاچاقچیان ترکیه به او و ارشد الملک حمله کرد به صورتی که مجال لباس پوشیدن به سیمیتقو داده نشد ارشد الملک زخمی شده وپسر 12 ساله او به نام خسرو با تمام نقدینگی او اسیر کاظم افندی شد. (تاریخچه اورمیه) در این اوضاع که سیمیتقو در اوج آوارگی بود نه در ترکیه ونه در ایران میتوانست بیرون بیاید بنابرین به بوسیله مکرم السلطان10000لیر به سرتیپ جهانبانی فرستاد و از او تقاضای تامین جانی کرد اما سرتیپ به او جواب فرستاد که هیچ راهی جز تسلیم ندارد. (سلماس درسیر …)
رضاخان در28اسد 1301 به افتخار اردوی دولتی در آذربایجان جشنی بر پا کرد ونهایت استفاده ی سیاسی را از پایان غایله سیمیتقو برد. اسماعیل آقا در پاییز 1301 خود را به هه ولیر عراق رسانید و در ملاقاتی که با سر جان ادموندز کارگزار انگلیس انجام داد در یافت که سیاست بریتانیا در مورد او کاملا عوض شده بنابراین سیمیتقو در زمستان همان سال به سلیمانیه رفت وبعداز یک ماه اقامت در پیش شیخ محمود برزنجی به ترکیه بر گشت. (سلماس در سیر …) سیمیتقو بعد از یک سال زندگی نا شناس در ترکیه دوباره در ایران دیده می شود وخود را تسلیم ژنرال طهماسبی میکند او اجازه می یابد به چهریق باز گردد وسیمیتقودرسال1925م1304در دیدار با رضا خان وفاداری مادام العمر خود را نسبت به او ابراز می دارد. (جنبش ملی کرد ) در فروردین 1304 رضاخان برای ارزیابی و تدبیر درباره مشکل سیمیتقو به آذربایجان سفر کرد او بعد از دیدار از اورمیه مصمم به ملاقات با سیمیتقو بود بنابر این با همراهی حاج آقا رضا رفیع معروف به قائم مقام الملک، سر لشکر خدایار، سرلشکر محمود انصاری و عده ای از امرای لشکری عازم سلماس شد در اوضاع واحوال سرهنگ صادق خان نوروزی افراد پادگان اشنویه که بالغ بر 110 نفر بود در شهر آماده کرده وقتی اسماعیل آقا از آمدن سر لشکر مقدم نا امید شده و می خواست به شهر وارد شود که مورد اصابت تیری قرار گرفته وخواست که فرار کند اما به خاطر پسرش برگشته که مورد اصابت تیر دوم قرار وکارش تمام شد دراین جریان خورشید آقای هرکی هم به قتل رسید. با قتل سیمیتقووخورشید آقا وزخمی شدن کریم خان خیلانی افراد وعشایر کرد بی سر پرست شدند سواران هرکی جنازه ی خورشید را با مصیبت برداشته و گریختند دو سه نوکر سیمیتقو پسرش خسرو را نجات دادند. با قتل سیمیتقو خانواده ی او متلاشی شدند یکی از زنانش به قتل رسید زن دیگرش با کردی در ترکیه ازدواج کرد و پسرش به تهران برده شده ومشغول تحصیل شد سپس به اروپا رفته تا اینکه درسال1336لایحه ای به مجلس رفت که در آن راجع به پرداخت 1000تومان هزینه ی تحصیل به او که به سن بلوغ رسیده بود تسلیم مجلس شد که با اعتراض سپهبد جهانبانی وچند نفر دیگر مواجه شد ولی در نتیجه به تصویب رسید. (سلماس در سیر …)
اما به راستی سیمیتقو چه کارهای انجام داده بود که چندین بار برای سرکوبی او لشکر اعزام شده بود ؟
1-قتل مارشیمون پیشوای جیلو ها و بهانه دادن به دست آنان برای قتل وعام بیش از صد هزار نفرمسلمان در سه شهر اورمیه خوی وسماس
2-هجوم وقتل وعام اهالی اورمیه در 28 شعبان 1337 ق 1297
3-هجوم به لکستان وکشتار وغارت مردم آنجا
4هجوم ثانویه به لکستان در 19 یا 27 آذر 1298
5-هجوم به روستای سلطان احمد در 27 آذر همن سال
6-جنگ با نیروهای دولتی در 16 اسفند 1298 وشکست قوای دولتی به سمت سلماس
7-جنگ با نیروهای دولتی و شکست خوردن از آنها در20 اسفند 1298
8-شورش وطغیان وجنگ بانیروهای دولتی در 28 آذر 1299
9-در گیری با ژاندارم های دولتی در سال1300
10-شکست از قوای دولتی در 20 مرداد 1301
این موارد و دهها مورد دیگر تنها بخشی از یاغی گری های سیمیتقو میباشد شدت سنگدلی سمیتقو به حدی است که با گذشت چیزی حدود 80 سال هنوز زخم های مردمان آذربایجان التیام نیافته وگاهی این زخم ها سر باز می کنند از آن دوران تلخ شکوه ها مینمایند.
سیمیتقو که بعضی مورخین تازه به دوران رسیده تلاش می کنند او یک قهرمان ناسیونا لیست کرد معرفی کنندچنان سنگدل بود وبه کارهای دست زد که درذیل تنهابه چند مورد از هزاران مورد مرتکب شده ی او اشاره می شود :
قتل وغارت روستا های اطراف اورمیه که در اوضاع اسفناک آن زمان گران شدن سرسام آور ارزاق مورد نیاز مردم بیچاره وهمچنین تصرف روستا های توپراق قلعه، دیکاله، ختایلو، ودیزه سیاوش که 4 منطقه را مرکز سکونت خود قرار داده و هر از گا هی از این محل ها به اورمیه حمله می کرد.
او در ادامه تمام مال ودارای مردم بیچاره را غارت کرده و به توپراق قلعه برده و از مردم خواست تا اگر حاکم شهر اورمیه (سردافاتح)را از شهر بیرون نکنند دارایی های آنهارانخواهد داد.
انتصاب فردی بانام پروت آقا کرد را دراورمیه و واگذاری اداره راهها، گمرکات، میخانه ها، کارگذاری ها واداره ی نظمیه. در ادامه او عمرخهن را برای قلع وقمع میرزا ربیع آمراغه ای به سولدوز فرستاده عمرخان بعد از شکست مراغه ای به قتل وغارت در سولدوز وروستاهای آن پرداخت
اوهمچنین برای جمع آوری تجهیزات وپول مردم اورمیه را در باغ قیصر خانم جمع آورد وآنها را با مزدوران خود به چوب بست و از آنها خواست تا اسحه های خود را تحویل دهند ومردم که سلاحی نداشتند مورد ضرب و شتم قرارگرفتند شدت کتک کاری به حدی شدید بود که حتی عده ای برای رهایی از دست سیمیتقو خودکشی میکردند مردم بیچاره در اثر کتک کاری اسلحه خود مزدوران سیمیتقو را خریده به آنهاتحویل میدادند کسانی که اسلحه نداشتند زندانی می شدند و شرط آزادی زندانیان پرداخت10000لیر ترک بود هر لیر5 تومان بود که با ادامه ی این اوضاعبه 5/7 لیر رسید.
رحمت الله توفیق در تارخچه اورمیه مینویسد: خدا میداند جمع آوری 10000هزار لیرنظر به اینکه به دوره ناداری اهالی اورمی وبسته شدن راهها و نبود داد وستد تصادف کرده بود قیامتی در این شهر برپا نمود . ص 128
انابه واستغاثه ی مردم در دل اسماعل آقا اثرنمی کرد او در ادامه از باغات مردم هم در خواست مالیات نمود واز هر خرمن یا باغ میوه بایددو دهم به او پرداخت می شد وباغات مخروبه مسیحیان در دست او افتاد.
شدت وقاهت کارهای سمیتقو به حدی رسیده بود که او حتی بنا ی تجاوز به ناموس مردم اورمیه راگذاشت او با عنوان عقد ونکاح در حق دختران وجیه ی اورمیه راگذاشه ویک هفته در شهر اقامت نموده ودر این مدت هر شب یک دختر باکره که از طرف اطرافیان به او معرفی می شد او به حباله نکاح خود در آورده یک شب نگه داشته و صبح مهریه او را داده ومرخص میکرد. (تاریخجه اورمیه ص 147 ) پدران بیچاره برای حفظ ناموس خود دنبال جوانی بودند تا دختر خود را به عقد او درآورده تا در موقع خواستگاری اوباش سیمیتقو بگویند دخترشان در عقد فلانی است. (تارخچه اورمیه ص 148)
او حتی با بی شرمی تمام بزرگان واعیان وتجار را به بیگ زاده های کرد در قبال پولی ناچیز اجاره می داد و آنان شروع به ضرب و شتم آنان کرده وافراد اجاره شده را در قبال چندین برابر پول داده شده آزاد میکردند.


خش سوم : شیخ عبیدالله نهری ( شمذینانی)
و ژنوساید در ارومیه – مهاباد – میاندوآب – ملکان – بناب – مراغه و جنوب وغرب آزربایجان

شيخ عبيدالله پسر شيخ طه است كه پدر و پسر هر دو از مرشدین دراويش نقشبنديه بوده و در ميان قبايل كُرد نفوذ عجيبی داشته‌اند. در دورۀ قاجار، اكراد دو كشور ايران و عثماني، شيخ عبيدالله را ملهم از جانب خداوند دانسته و اوامر وي را بدون چون و چرا اجرا مي‌كردند و همه ساله عدّۀ زيادي پاي پياده از مسافات دور به زيارت وي مي‌رفتند. در عصر سلطنت محمدشاه قاجار، شيخ طه به جهات عديده مورد توجه و عنايت شاه ايران گرديد. محمدشاه كه از ارادتمندان شيخ طه بود، هرساله هدايا و تحف بسياري به خدمتش مي‌فرستاد و همچنين براي تأمين مخارج خانقاه وي چندين قريه را به عنوان تيول به او داده بود (افشار، تاريخ افشار، ص 529). اگرچه مورخين ظاهر قضيه را تمايلات صوفي‌منشانۀ شاه قاجار مي‌دانند، ولي در باطن، منظور شاه از اين انعامات جلب رضامندي شيخ طه و اتباع وي و امكان استفاده از نيروي تدافعي اكراد در مقابل عثماني‌ها بود؛ زيرا كه عثماني‌ها نسبت به مناطق غربي ايران در آن موقع نظر سوء داشتند و با وجود اين‌كه در چند سال گذشته دو شهر مهم سليمانيه و شهرزور كه هميشه جزو خاك ايران محسوب مي‌شد، به عثماني‌ها واگذار گرديده بود.

با اين حال، آنان هميشه چشم طمع به قسمت‌هاي مغرب ايران دوخته بودند. اكراد آن منطقه مي‌توانستند در صورت بروز اختلاف در مقابل نيروهاي عثماني مقاومت نمايند. شيخ عبيدالله بن شيخ طه نهري، به سال 1247 هـ.ق در «نهري» متولّد شد و همانجا رشد كرد و مانند پدر در سلك خلفاي نقشبنديه درآمد. شيخ عبيدالله در خاك سرمدي ايران و عثماني و قريه‌ای موسوم به نوچه يا نهري سكونت داشت و از طرف هر دو دولت ايران و عثماني تقويت مي‌شد و به خاك هر دو كشور رفت و آمد مي‌نمود. وي در جنگ‌هاي بين عثماني و روس به نام مذهب، به نفع عثماني‌ها وارد جنگ شد و به كمك پسرانش و ديگر شيوخ كُرد، در بايزيد، روس‌ها را شكست داد؛ از اين جهت در نزد عثماني‌ها مقامي داشت و در همين جنگ بود كه دولت عثماني جهت مقابله با روس‌ها مقداري اسلحه بين اتباع وي توزيع نمود. وجود همين اسلحه‌ها نيز يكي از علّت‌هاي سركشي و طغيان شيخ گرديد (صفي‌زاده، تاريخ كردوكردستان، ص560). از آنجا كه وي سرپرشور و شري داشت و سوداي رياست و حتي خيال سلطنت بر ايران در سر مي‌پروراند، وجود مقداري تسليحات و امکانات نظامی، موجبات طغيان وي را تسهيل و تسريع مي‌نمود؛ لذا بر آن شد با مقدار اسلحه و مهارت به دست آمده، كُردها را متّحد ساخته و تحت يك لوا درآورد. به همين جهت با همراهي پسرش عبدالقادر، و به پشتيباني حمزه آقاي منگور، که از رؤساي ساوجبلاغ مكري بود، در سال 1297 هـ.ق دست به قيام زد. ظهورناسيوناليسم كُرد ظهور شيخ عبيدالله در مقام شخصيتي برجسته، نشان‌دهندۀ آگاهي بيشتر كُردها در عرصۀ ملي‌گرایي است. البته بيشتر نيز احساس همبستگي اجتماعي در ميان كُردها موجود بود؛ امّا اظهارات صريح شيخ عبيدالله كه مي‌گفت در نظر دارد كردستاني مستقل تأسيس كند، حكومت وي را از حكومت اسلاف وي يعني كساني چون اميربدرخان بيگ بوتان كه از دهۀ 1820 تا دهۀ 1840 بر مناطقي بيش و كم به همان وسعت در جنوب شرق تركيه و شمال شرق عراق فرمان مي‌راند و همين نواحی بعدها جزو مناطق زیر حكم شيخ قرار گرفت، متمايز مي‌كرد.

عبيدالله، «شيخ» بود، و اين عنواني است كه بر وظايف وي در مقام رهبري طريقت نقشبندي دلالت مي‌كند. عبيدالله در مقام شيخي، حتي در مناطقي هم كه تحت فرمان رؤساي قبايل بودند، اعمال نفوذ مي‌كرد. وضع و موقع عبيدالله در مقام يك شيخ به وي امكان مي‌داد عبارات و الفاظ مذهبي سرشار از مظاهر و رموز و مواعيد مسيحایي را در مقاصد ملي بگنجاند. مهمترين قصد و هدف وي از قيام، تأسيس كردن كردستاني مستقل بود. شيخ عبيدالله در ژوئيه 1880 اين نامه را به كليتن، نايب كنسول انگليس، در باش‌قلعه نوشت: «مردم كرد ملّتي است جدا. مذهبشان فرق دارد، و قوانين و رسومشان جدا است … [اين ملت] در ميان همه ملت‌ها به موذي‌گري و فساد شهره‌اند… رؤسا و حكّام كردستان، چه اتباع عثماني، و چه اتباع ايراني، و چه ساكنان كردستان (مسيحيان) همه متفق‌الرأي‌اند بر اين‌كه اين دو حكومت ديگر نمي‌توانند كار را به اين شيوه از پيش ببرند، و لزوماً بايد كاري كرد كه دولت‌هاي اروپايي اين وضع را دريابند و در احوال ما تفحص كنند… ما مي‌خواهيم امورمان در دست خودمان باشد… در غير اين صورت تمام كردستان خود امور خود را به دست خواهد گرفت؛ زيرا مردم ديگر قادر نيستند با اين سوء اعمال، و ستم و بيداد متداومي كه از اين دو حكومت با سوء نيت مي‌كشند سركنند…» (سفراستيان، كردها و كردستان، ص 63-62).

گذشته از سخنان خود شيخ عبيدالله كه آرزوي وي را به استقلال بيان مي‌كرد، كنسول بريتانيا در منطقه نيز بر اين باور بود كه وي «براي متحدكردن همۀ كردان در كشوري مستقل به رهبري خود نقشۀ جامعي داشت». برخی ظهور شيخ عبيدالله را ظهور نوع جديدي از رهبري در ميان كردان مي‌دانند و او را نخستين و شايد بزرگ‌ترين رهبر ديني- دنيوي كردستان می‌دانند که تا به امروز به وجود آمده است (جويده، جنبش ملي كرد، ص 215-225). همين شيخیت بود که حيثيت و نفوذ زیادی به وي مي‌بخشيد. نقش شيخ در مقام يك فرد مقدس بود كه به وي امكان مي‌داد كسب اقتدار كند. بسياري از مريدان متعصب شيخ عبيدالله، که طعمۀ عوام‌فریبی او شده بودند، او را به چشم مهدي موعود و نجات دهنده‌اي مي‌ديدند كه مي‌بايست عدل و داد و زندگي مرفهي را براي آنان به ارمغان آورد! چنين سرسپردگي و اخلاص و چشم‌داشتي در مواقع ادبار و آشفتگي‌هاي اجتماعي و قحطي و مشقّات اقتصادي بيشتر رخ مي‌نمود و اوج می‌گرفت. قدرت گرفتن شيخ عبيدالله مردم بر اين باور بودند كه شيخ از طريق موهبت «كرامت» مي‌تواند معجزه كند و اين كرامت پس از مرگ نيز دوام پيدا خواهد كرد. اين اعتقاد به پرستش بقاع شيوخ منتهي مي‌شد و شيخ عبيدالله كه نسب از شيخ عبدالقادر گيلاني، قديس معروف سدۀ سيزدهم، داشت از اين امتياز بهره‌مند بود و توانست از اين موقعيت بهترين استفاده را ببرد. شيخ يا خاندان او مي‌توانست با دفاع از طبقه يا گروه استثمار شده و ستم‌ديده، نظير دهقانان، به قدرت برسد؛ و اين تنها يكي از راه‌هاي رسيدن به قدرت بود.

شيخ عبيدالله از اين رو قدرت زيادي كسب كرد كه بسياري از قدرت رؤساي قبايل، خواه به واسطۀ زناشويي، خواه در مقام مريدي، پيرو وي بودند و به او خدمت مي‌كردند. بعضي از بزرگترين رؤساي قبايل عصر به وي به لفظ «حضرت شيخ» خطاب مي‌كردند. شيخ به واسطۀ ازدواج با دختران خانواده‌هاي متنفذ بر اقتدار خود مي‌افزود و موقعيت خود را تحكيم مي‌نمود. ازدواج شيخ یا فرزندان او با دختران رؤساي قبايل، زماني صورتي مي‌گرفت كه شيخ داراي ثروت زيادي باشد. كسب ثروت براي يك شيخ ضرورت داشت؛ زيرا از شيخ انتظار مي‌رفت بخشنده و مهمان‌نواز باشد و در مواقع اضطراري براي بقا مي‌توان به او اتكا كرد. بين شيخ و تعداد پيروانش با ثروت و املاكش رابطه‌اي مستقيم وجود داشت. هرچه ثروت بيشتر، به همان درصد مريدان بيشتري در حول و حوش او قرار مي‌گرفت. سركوب و نابودي اميرنشين‌هاي نيمه‌مستقل توسط عثماني پس از تصويب قانون ارضي، به ويژه در عهد سلطنت محمود دوم، راه را براي ظهور شيخ عبيدالله به عنوان رهبر ملي مردم كُرد هموار كرد. از ميان رفتن قدرت امرا منتج به آشفتگي روز افزوني شد كه گاه به هرج و مرج نيز منتهي مي‌شد. رؤساي خرده‌پاي قبايل كه تازه از قيد حكم امرا رهايي يافته بودند، كينه‌هاي ديرينه را دنبال كردند و دولت عثماني كه با مشكلات بزرگي كه در آناتولي غربي و سرزمين‌هاي اروپايي و عربي با آنها درگير بود، عملاً قادر به اعمال قدرت حكومت مركزي نبود. به اين ترتيب اوضاع سياسي و مذهبي براي انتقال قدرت به شيوخ كاملاً مساعد بود.

عدم وجود شخصي غير روحاني و قدرتمند و در عين حال با نفوذ در ميان كُردان عاملي بود كه زمينه را براي به قدرت رسيدن شيخ عبيدالله فراهم كرد (جويده، جنبش ملي كرد، ص 212). شايد بتوان گفت آنچه باعث قدرت گرفتن جنبش استقلال‌طلبانۀ شيخ عبيدالله پس از انحلال اميرنشين‌ها گردید، جاذبه توده‌اي «طريقت» مذهبي بود كه امكان رشد و نمو او را فراهم آورد (بروئينسن، شيخ و دولت، ص 228-229). در اين اوضاع ناآرام و پرآشوب، جنگ‌هاي 1887-1888 م. روس و عثماني كه منجر به خانه‌خرابي و قحطي شد و انواع مشقات و بيماري را به بار آورد و مردم با مصائب و سختي‌هاي فراواني مواجه شدند، سبب گرديد تا شيخ عبيدالله برنامۀ ملي خود را اعلام كند. چيزي كه موجب شد او در اعلام استقلال شتاب كند معاهدۀ برلن بود كه در 13 ژانويه 1878 م، در پايان جنگ‌هاي روس و عثماني به امضاء رسيد. مادۀ 61 اين معاهده مي‌گفت كه باب عالي تعهد مي‌كند «اصلاحاتي را، بنابر مقتضيات محل، در ولايات ارمني‌نشين به عمل آورد و مصونيت و ايمني اين مردم را در قبال چرکسی‌ها و كردها تضمين مي‌كند» (هورووتيس، ديپلماسي در خاورميانه، ص 189-191) مقرّر بود قدرت‌هاي اروپايي بر انجام اين اصلاحات نظارت كنند. به نظر مي‌رسد ترس از استيلاي ارامنه در كردستان يكي از مهم‌ترين موجباتي بوده باشد كه شيخ عبيدالله را به كوشش در متحد كردن كردها برانگيخت. در آناتولي شرقي شايعه چنين بود كه هرگاه كشوري ارمني تأسيس شود، اين كشور در همان منطقه يا شامل بخشي از همان منطقه‌اي خواهد بود كه كشوري كُرد بايد در آن تأسيس مي‌گرديد.

شيخ عبيدالله چون از مضمون مادۀ 61 اطلاع يافت، گفت: «چه مي شنوم؟ يعني ارمني‌ها مي‌خواهند كشور مستقلي در وان تأسيس كنند و نستوري‌ها پرچم انگليسي را برافرازند و خود را اتباع انگليس اعلام كنند! من هرگز چنين چيزي را اجازه نمي‌دهم، ولو اين كه ناگزير باشم زنان را مسلح كنم!» (اولسن، قيام شیخ سعيد پيران، ص25-24). از اين لحظه به بعد شيخ عبيدالله ظاهراً بيش از هر وقت مصمم شد به اين كه در قبال اصلاحاتي که منجر به تأسیس کشوری شود، مقاومت کند و درصدد تأسیس کشوری کُرد برآید. گفته‌اش در اين باره كه زنان را مسلح خواهد كرد،ظاهراً جدي هم بود؛ زيرا كه در ميان كُردان مسلح كردن زنان بي‌سابقه بود. ورود كنسول‌هاي بريتانيا به كردستان كه بنا بود بر طبق مقررات «كنوانسيون اتحاد تدافعي» چهارم ژوئن 1878 م. بر انجام اصلاحات نظارت كنند، بيمي که كردها از اين جريان داشتند تشديد كرد، و اين ترس بي‌جا نبود. معاصران و در واقع خودكنسول‌ها، معتقد بودند كه اين جريان «سرآغاز دوران تحت‌الحمايگي آسياي صغيرخواهد بود». كنسول‌ها براي مسيحيان تحت فشار و ستم شرق تركيه «به مثابۀ مشعل اميد بودند، و به آنها در طلب عدالت دل‌گرمي مي‌بخشيدند» (جوزف، نستوري‌ها و همسايگانشان، ص 104). شيخ عبيدالله براي جلوگيري از اصلاحاتي كه قدرت بيشتر و شايد استقلال از براي ارامنه و نستوريان به ارمغان مي‌آورد، دست به يك استراتژي پيچيده و حساب شده زد، كه منتهي به ايجاد «مجمع اتفاق مردم كُرد» گرديد كه در نوع خود نخستين اتحاديه بود. بي‌گمان يكي از علل و موجبات موفقيت اين «مجمع» تازه و كوتاه‌عمر اين بود كه به علت مقاومتش در برابر اصلاحاتي كه منجر به از دست دادن سرزمين‌هاي بيشتري از جانب عثماني مي‌گرديد، مورد حمايت آن دولت بود. اصلاحات قبلي در طول تمام سدۀ نوزدهم منتهي به تحليل رفتن مستمر و متداوم اقتدار عثماني در مستملكات بالكان شده بود، وچنان‌كه معاهدۀ برلن و كنوانسيون قبرس نشان مي‌داد، در مصر نيز چنين جرياني پيش آمده بود. ارمني‌ها يقين كامل داشتند كه هدف «مجمع اتفاق مردم كُرد» اين است كه باعنوان كردن مسئله‌اي تازه، يعني مسئلۀ كُرد، مسئلۀ ارمنستان را از نمود بيندازند. حتي شورش كه در سال 1879 م. عليه دولت عثماني درگرفت، مانع از ادامۀ حمايت دولت عثماني از فعاليت‌هاي شيخ عبيدالله نگرديد؛ چه، به هرحال، شيخ عبيدالله و نيروهاي او در «جهاد» اخير عثماني عليه روس‌ها نقش كم و ناچيز نداشتند. نيروهاي شيخ هنوز تفنگ‌هاي مارتيني و ديگر تجهيزاتي را كه دولت عثماني براي جهاد مزبور به آنها داده بود، در اختيار داشتند. عثماني‌ها فكر مي‌كردند كه يك‌بار ديگر نيز مي‌توان از كُردها كمال استفاده را كرد.

حملۀ شيخ به ايران در سال 1880 م. شيخ عبيدالله به منظور گسترش دادن قلمرو حكم خود، به ايران يورش آورد. همان طور گفته شد، تحريكات دولت عثماني، روحيۀ ماجراجویي شيخ عبيدالله، علي‌الخصوص بي‌كفايتي حاكم مهاباد و بدرفتاري او با رؤساي قبايل مكري، او را بيش از پيش براي جامۀ عمل پوشاندن به افكارش مصمم ساخت. او در محل سكونت خود با حمزه آقا منگور- يكي از رؤساي ايل بزرگ منگور- كه از جملۀ سردستۀ ناراضيان منطقۀ مكري بود، ديدار و گفت‌و‌گو كرد و بر اين عزم راسخ شدند كه بر كردستان تركيه سواران جنگجو و پراكنده را جمع‌آوري و از طرف جنوب غربي اروميه آنها را وارد خاك ايران كنند. تقريباً 20 هزار نفر سواركار جمع‌آوري گرديد. بخشي از اين نيروي مسلح را كه متمركز شده بودند، در اختيار بزرگترين فرزند شيخ عبيدالله، یعنی شيخ عبدالقادر، قرار دادند و در منطقۀ كردستان ايران و آذربايجان چنين شايع كردند كه سپاه عظيم شيخ با صدهزار نفر جنگندۀ كُرد به سوي مهاباد مي‌آيد.

همان طور كه گفته شد، جسارت شيخ عبيدالله به اتباع ايراني و خيال خام او براي تصرف خاك آذربايجان و كردستان ايران توطئه‌اي بود كه از طرف دشمنان ايران طراحي شده بود كه خوشبختانه ناصرالدين شاه به وسيلۀ برادر خود از نيّات شيطاني شيخ عبيدالله به موقع آگاه گرديد؛ ولي متأسفانه كوچكترين آمادگي براي پيشگيري از حملۀ احتمالي شيخ نداشت و حتی مقدمات آن را هم فراهم نکرد تا موجبات سرکوبی و گرفتاری شيخ فراهم سازد و در آغاز امر، آن را زیاد جدی نمی‌گرفت. بنابراين شيخ كه خود را انساني خارق‌العاده مي‌دانست و اظهار كشف و كرامات مي‌نمود، يكّه‌تازِ ميدان، مسلمانان بي‌گناه، بالاخص امّت شیعه را از زن و بچه و پیر و علیل، در مياندوآب و اروميه به خاك و خون كشيد. گويا در اين كشور حاكميتي وجود نداشت كه علاج واقعه را قبل از وقوع بنمايد و اين در حالتي بود كه مقامات ارشد مملكتي از نيّات پليد اين شيخ متمرّد آگاهي قبلي داشتند و با كمال تأسف آنچه كه نبايد اتفاق بيفتد، افتاد. در سال 1297 هـ.ق حكومت ساوجبلاغ مكري آن روز و مهاباد امروز با شخص بي‌كفايتي به نام شاهزاده احمد ميرزا كشيكچي‌باشي بود. وي جهت پركردن كيسۀ خود و جمع‌آوري مال و منال هر روز به بهانه‌اي رؤساي اكراد را جريمه و آنها را ناراضي مي‌نمود. چنانچه فضل‌الله‌بيگ يكي از سران عشاير را متهم كرده، هزار و پانصد تومان از وي جريمه گرفت و ميناآقا پسر قادرآقا يكي ديگر از سران عشاير را محبوس كرده، پس از گرفتن پانصد تومان مرخص نمود. حمزه‌آقا رئیس ايل مركور نيز كه از خاك عثماني گريخته بود و در ساوجبلاغ به سر مي‌برد، به جاي اين‌كه مورد مهر و محبت حاكم قرار گيرد و از عدم رضايت وي از سوي عثماني‌ها استفادۀ مطلوب نمايد، مورد غضب و بي‌مهري خود قرار داد. خلاصه آن‌كه رؤساي عشاير سرحدي و بيگ‌زادگان از حاكم ساوجبلاغ دل پرخوني داشتند و منتظر فرصت بودند كه مظالم و تعديات وي را تلافي نمايند. در اين موقع حكومت اروميه بر عهدۀ اقبال‌الدوله بود. از طرف وي شاهزاده امامقلي ميرزا پسر ملك‌قاسم ميرزا جهت رسيدگي به وضع ساوجبلاغ و التيام بين سران عشاير و شاهزاده احمد ميرزا حاكم شهر ساوجبلاغ حركت نمود؛ ولي متأسفانه كوشش‌هاي وي مثمر واقع نشد و هر چه سعي نمود كه حاكم شهر را با حمزه آقا سر رأفت و آشتي بياورد، موفق به اين كار نگرديد و وساطت وي بي‌نتيجه ماند. روزي كه حمزه آقا جهت مذاكره در مورد بدهي مالياتي خود به دارالحكومه ساوجبلاغ مكري آمده بود و با مأمور مالياتي مشغول مذاكره بود، فرّاشباشي زنجيري به دست وارد اطاق گرديده، به حمزه‌آقا گفت: حضرت والا مي‌فرمايد حمزه‌آقا اين زنجير را زيارت كند. منظور فرّاشباشي دستگيري حمزه‌آقا و بند و زنجير وي بود.

اين سخن فرّاشباشي موجب خشم و غضب حمزه آقا گرديده، قراول دم در را با خنجري از پا درآورده، از دارالحكمه فرار نمود. حاكم بي‌حال ساوجبلاغ اقلاً فكر اين كار را نكرده بود كه چند نفر تفنگچي در آنجا آماده داشته باشد، تا مانع فرار وي گرديده، او را دستگير نمايند. حاكم ساوجبلاغ كه به دست و پا افتاده بود، فوراً قضيه را به تبريز گزارش داده، تقاضاي كمك كرد تا حمزه‌آقا را دستگير و تأدیب نمایند. از طرف حکومت آذربایجان، مهدحسن خان بختیاری با بیست سوار و محمدصادق خان آجودانباشی و رحیم خان چلبیانلو با هشتاد سوار، مأمور ساوجبلاغ مکری و دستگیری حمزه‌آقا گردید. وقتی خبر قشون‌کشی به مهاباد (به حمزه آقا) رسید و فهمید که به زودی قشون دولت خواهد رسید، فوراً به نوچه رفت و از شیخ عبیدالله استمداد نمود. شیخ عبیدالله از شنیدن خبر پیوستن حمزه آقا مسرور گردید و آن را به فال نیک گرفته، به فکر عملی ساختن نقشۀ خود افتاد و پسر خود عبدالقادر را ظاهراً به بهانۀ سرکشی به املاک و تیولات، ولی در حقیقت جهت جمع‌آوری قوای کافی، به همراهی یکصد و پنجاه سوار روانۀ مرکور و اُشنویه نمود. در اُشنویه طبق دستورات محرمانۀ حمزه‌آقا، برادر وی، کاف‌الله، با هشتصد سوار و میمند‌آقا رئیس ایل میران با سیصد سوار و رسول‌آقا، برادرزادۀ او، با سیصد تفنگچی که جمعاً یک‌هزار و چهارصد نفر می‌شدند، به قوای عبدالقادر می‌پیوندند. بدین ترتیب قوایی در اشنویه در حدود یکهزار و پانصد و پنجاه نفر به ریاست پسر شیخ عبیدالله تشکیل می‌شود. انسجام قوا و انتشار اعلان جهاد یکی از ایالات کردستان، ایل ماماش می‌باشد. محمدآقا در آن تاریخ رئیس ایل ماماش بود و حمزه‌آقا کوشش می‌نمود تمام بیگ‌زادگان و رؤسای ایلات و عشایر کردستان را زیر پرچم شیخ گردآورد؛ ولی تحریکات و اقدامات وی در محمدآقا کارگر نگردید و او به هیچ وجه حاضر نشد که علیه دولت با شیخ هم‌دست گردد. رؤسای ایل‌های ماماش و قره‌پاپاق که از آماده شدن شیخ عبیدالله برای حمله به ساوجبلاغ آگاه می‌شوند، سریعاً از حاکم ساوجبلاغ می‌خواهند که تمامی سران ایلاتی را که تابع دولت هستند، جمع کرده تا با تشکیل قوایی جهت مقابله آماده شوند؛ ولی وحشت حاکم و عدم کاردانی او که می‌توانست به راحتی با مسلح کردن ایلات تابع دولت، جلوی حملۀ شیخ را به سهولت بگیرد، باعث گردید تا رؤسای ایلات برای حفظ موقعیت خود مجبور به مدارا با شیخ و گردن نهادن به فرامین او شوند (دهقان، سرزمین زردشت، ص 402) حمزه آقا که جریان دستگیری او توسط حاکم ساوجبلاغ و فرار او ذکر شد، بر آن شد تا میمندآقا، رئیس طایفۀ پیران و طایفه‌ای را که رئیس آنها سوارآقا برادرزادۀ خود او بود، با خود متّفق کرده، به مقام منازعه برآید. حمزه‌آقا که در ایّام محبوسی تجربه‌های بزرگی کسب کرده بود، دریافت که جهت قیام به پشتیبان بسیار قوی محتاج است؛ لهذا نظر به طرف شیخ عبیدالله نموده، با او در حمله به صفحات آذربایجان هم‌دل و هم‌صدا شد (نادر میرزا، تاریخ و جغرافی دارالسلطنه تبریز، ص 424). امّا شاید بتوان عمده علل حملۀ با قهر و خشونت شیخ عبیدالله به ایران را در دو مورد خلاصه کرد: الف) شیخ عبیدالله سالهای سال از دولت ایران رنجیده خاطر بود و در خیال انتقام.

به سبب این‌که شجاع‌الدوله یوسف خان چند پارچه از دهات او را در مرکور به آتش کشیده و نزدیک به چهل و پنج نفر از زن و مرد آنان را به قتل رسانیده بود. ب) از طرفی دیگر، اقبال‌الدوله بدون آن‌که مراعات خزم و احتیاط را نموده باشد، بدون عاقبت‌اندیشی تمامی محال اشنویه و دشت بیل و صمای و مرکور و بعضی جاهای دیگر که سرحد دولتین ایران بود، به طریق تیول واگذار به شیخ عبیدالله کرده بود، بدون این‌که در نظر داشته باشد شیخ تبعیت دولت عثمانی را دارد. این اقدام غلط اقبال‌الدوله که قلمرو تحت اختیار و تسلط شیخ را وسعت داده و از طرفی حمایت‌های مالی و نظامی دولت عثمانی او را در تحقق اهداف و نیّاتش کمک نمودند. شیخ عبیدالله جهت جلب مریدان و برای رسیدن به مقاصد خویش به هر وسیله‌ای متشبث می‌شد و در لباس روحانیت از احساسات مذهبی مردم حداکثر استفاده را می‌کرد‌. او برای این‌که نفوذ خود را در بین مردم عشیره‌ای خویش تعمیم دهد و خود را انسانی خارق‌العاده جلوه دهد، اظهار کشف کرامات کرده و خواب‌های دروغ می‌بافت‌. گاهی شخصی را در مدفن شیخ طه گذاشته، خود با لباس سفید در برابر مرقد پدر پدید آمده و سؤال و جواب می‌کرد و برای تحریک عوام‌الناس می‌گفت‌: «شیخ طه می‌گوید باید خروج کرده و عشایر را جمع نمایی و در ایران صاحب تاج و تخت شده و ریشۀ رافضی (شیعیان) را از بیخ و بن براندازی و طریق حق را رواج دهی و حکم خدا و رسول را جاری نمایی!»؛ و آن گاه برای تحریک سایر عشایر اعلام جهادی بر این شرح نوشته و در سراسر بلاد منتشر ساخت که «شیخ ماضی شفاهاً بر قتل و نهب رافضی و خون و مال ایشان بر شما مباح نموده و نوید حکومت و بهشت داده است!».

پس از انتشار این آگهی ماجراجویان کُرد و بسیاری از دیگر قبایل کُرد هم چون قبایل کُردباشی، منگور ، زرزا، گورک به اردوی شیخ ملحق و قوای او به فزونی نهاد. حمله به ساوجبلاغ رؤسای عشایر سرحدی و رؤسای قبایل کُرد که از حاکم ساوجبلاغ دل پرخونی داشتند و منتظر فرصت بودند تا مظالم و تعدّیات او را تلافی نمایند، با اطلاع از ورود نیروهای شیخ عبدالقادر پسر شیخ عبیدالله به خاک ایران به او پیوستند و او را در حمله به ساوجبلاغ یاری نمودند. شیخ عبدالقادر، که بیست و سه سال بیشتر نداشت، از محال نوچه با حمزه آقا، که مغز متفکر شیخ عبیدالله شمرده می‌شد، و عبدالله خان و ابراهیم خان و امیرخان زرزا و ده دوازده طایفه از ایلات طوایف عثمانی را برداشته، وارد ایران گردید. در اشنویه سه چهار روز اردو زده، پس از پیوستن سواره و پیاده‌های زرزا و مرکاورد و ماماش و پیران و پسران حمزه‌آقا و پیوستن سوارۀ قره‌پاپاق، در روز پنجم سؤال شیخ عبدالقادر به بیست و پنج هزار نفر از اکراد از اشنویه به سمت ساوجبلاغ حرکت نمود. خبر حرکت قوای شیخ عبدالقادر در ساوجبلاغ مایۀ وحشت گردید. نوّاب شاهزاده حاکم ساوجبلاغ از خبر آمدن اکراد خیلی متوحش و مضطرب می‌گردد؛ زیرا که به هیچ وجه قدرت این‌که با آنها نزاع کند و یا در مقابل آنها ایستادگی نماید، وجود نداشت، اسباب جنگ از قبیل سرباز و سوار و توپ و تفنگ موجود نبود. ناچار حاکم شهر مراتب را به کارگزاران مظفرالدین میرزا ولیعهد در تبریز اطلاع می‌دهد و درخواست کمک می‌کند.

وقتی خبر متن تلگراف در بین مردم پیچید، مردم دانستند که شهر هیچ نیرو و ابزار تدافعی ندارد. پس به وحشت آنان افزوده شد؛ چرا که دانستند قطعاً به دست اکراد قتل و عام خواهند شد. رعیت بیچاره از بیم جان از حاصل زحمت یک ساله‌شان که همه در صحرا بود، چشم پوشیده، دست عیال خود را گرفته، سرگردان و بی‌ثمر از جایی به جایی فرار می‌کردند. حاکم شهر که توان و آمادگی لازم جهت مقابله را نداشت، شهر ساوجبلاغ را رها نموده، به سوی تبریز فرار کرد. قشون اکراد درحالتی که طبل و علم برداشته بودند و اهل شهر و کسبۀ بازار با صلوات و تکبیر و دراویش دایره‌زنان و با ذکر جلی شیخ عبدالقادر را استقبال نمودند و بدین سان شهر به دست قوای شیخ عبدالقادر افتاد؛ امّا شیخ در شهر نمانده، در بیرون شهر چادر می‌زند‌.

پسر شیخ عبیدالله پس از استقرار در ساوجبلاغ و انجام کارهای مقدماتی و تکمیل قوای تحت فرماندهی خود، به فکر حمله به مراغه افتاد و به بهانۀ این‌که ساکنین چند پارچه دهات کُردنشین بین میاندوآب و مراغه مورد آزار عجم‌ها هستند، قشون خود را در ظاهر جهت خلاصی آنان و در باطن برای قتل عام شیعیان و غارت آبادی‌های آنها به سمت میاندوآب حرکت داد و خالوی خود میری بیگ را با دویست نفر سوار به عنوان مقدمه‌الجیش روانۀ میاندوآب نمود (دهقان، سرزمین زردشت، ص 403 – 402). قتل عام در میاندوآب سلیم خان چهاردولی، محمد حسین خان بختیار و علی خان حاکم مراغه که با سواران خود چند روز پیش در مرحمت‌آباد (میاندوآب امروزی) مستقر شده بودند، راه را بر اکراد بستند. اوّل سلیم خان و محمدحسین خان خودشان را بر دشمن زده، چند نفر از جمله خالوی شیخ عبدالقادر را هدف تیرهای خود قرار دادند؛ ولی ناگهان دریای لشکر کُرد از طرف ساوجبلاغ نمایان می‌شود. علی خان، حاکم مراغه، چون قدرت مقابله را در خود نمی‌بیند، عقب نشسته، فرار می‌کند. چون شیخ عبدالقادر رسیده، خبر کشته شدن خالوی خود را شنید، حکم غارت و قتل عام میاندوآب را داد. اوّل غروب بود که سواران اکراد داخل شهر شدند و تا طلوع فجر مشغول قتل و غارت گردیدند و حتی به بچۀ شیرخوار هم رحم نکردند.

«صدای ولوله و شیون گوش فلک را کر و دل سنگ را آب می کرد. عرصه بر مردم تنگ، از بیم جان به امان آمدند. در اطراف عمارت و بالای بام‌ها صدای «الشیخ اماندور» فضای آسمان را پر کرد» (منشی، بیان واقع وقایع مراغه (در: میراث بهارستان)، دفتر3، ص 488 ). اکراد پس از ورود به میاندوآب هرچه از آدم بود، از بچه و بزرگ، از زن و مرد، همه را به ضرب گلوله یا خنجر و نیزه کشتند و بر احدی حتی بر طفل شیرخوار هم رحم نکردند و بعضی سرها از قبیل سرملامحمد جعفر که ملای محترمی بود، با چند نفر دیگر با عمامه بر سر نیزه زدند. «در یکی از خانه‌ها هفده نفر از سادات را به قتل رسانیدند. دختران نیکو منظر ماه رخسار در آنجا بسیار بود، تمام را به اسیری بردند، اموال بسیار از پول نقد و غیره از خان حاکم و سایرین از سرکردگان و غیره بردند، جمعی از زنان را که در آخر کار متعرض نشده و برای اینکه قابل اسیری نبودند در آنجا گذاشته بودند، هنگام عبور و مرور با آنها در مقام مواقعه بر می‌آمدند. پس از فراغت از قتل و غارت شهر میاندوآب، رو به دهات دیگر آورده، هر که را دیدند، کشتند و هرچه اموال بود، بردند و تمام دهات و محلات را آتش زده و خراب نمودند» (سفرنامۀ مراغه (در: میراث اسلامی ایران)، دفتر پنجم، ص 437).

دستپاچگی شاه و سران حکومتی تلگرافخانۀ تبریز هر روز و شاید هر ساعت دریافت کنندۀ تلگرافاتی بود که از وضعیت حرکت قشون شیخ عبیدالله و قتل و غارت آنها می رسید. در کلّ، وضعیت اسفناک و خونبار بود؛ ولی در تبریز میرزا احمد منشی ولیعهد مانع گردید تا اخبار جنایات شیخ عبیدالله که صدها قربانی از شهرهای مهاباد و میاندوآب و مراغه و دهات اطراف به جای گذاشته بود، به اطلاع ولیعهد مظفرالدین میرزا برسد و گفته بود: «اگر ولیعهد بشنود، غصه می‌خورد و اوقاتش تلخ می‌شود. این خروج کُردها نقلی ندارد. بعد از اصلاح عمل آن وقت عرض می‌کنم. اگر چنین مطلبی بود، گذشت. حالا چرا ایشان را غصه بدهیم؟!». نتیجۀ بی‌خبری ولیعهد که مزید بر بی‌لیاقتی و سستی و بی‌حالی وی می‌شود، به حدی می‌رسد که پس از بروز غائلۀ شیخ عبیدالله در ارومیه، ناصرالدین شاه، مظفرالدین میرزا ولیعهد را به جرم بی‌کفایتی از ایالات آذربایجان معزول و به تهران احضار نمود. در این مورد امین‌الدوله در خاطرات سیاسی خود چنین می‌نویسد: «ولیعهد در تهران توقیف شد. واقعۀ اکراد و اختلال مهام آذربایجان ساحت ولیعهد را در خدمت شاه غبارآلود و مکدّر داشت و مکرّر در حضور همایونی سخن از توقیف دایمی او در دربار تهران می‌رفت که مقام ولایت‌عهد اقتضای آن دارد که در پایتخت مقیم بود تا به مجاری امور و احوال واقف و به عوالم نوکرها و رجال عارف شود…» (نادر میرزا، تاریخ و جغرافی دارالسلطنه، ص626).

ناصرالدین شاه که در بدمستی وعیاشی دست کمی از فرزند خود نداشت، وقتی از اخبار واقعه در آذربایجان و کردستان مطلع گردید، برای سرپوش نهادن بر بی‌لیاقتی و بی‌توجهی‌های خود، دنبال کسی می‌گشت تا همۀ این قصورات را به گردن او بیاندازد و خود را تبرئه سازد. ولیعهد که به خوبی فساد حاکم بر دربار و اطرافیان شاه را می‌دید و دوست نداشت که مقصر همۀ این اتفاقات او شناخته شود، در تبرئۀ خود در نامه‌ای به شاه می‌نویسد: «…امّا از روی انصاف ملاحظه کنید: از وقتی که من از تهران حرکت کرده‌ام، چه اختیاری در کاری داشته‌ام؟ چه محل بیم و امیدی بوده‌ام؟ هر یک از حکّام خوب حرکت کرده، جزائی نتوانسته‌ام بدهم. هر یک بد رفتار کرده، چه وقت توانسته‌ام تغییر بدهم و رفع نمایم؟ به مجرد آن‌که حرفی گفته شده فوراً به مقام محرمانه و غیره اظهار داشته‌اید که فلان حرف را نزنید که می‌گویند طرف فلان آدم مدعی شده است. شما را به خدا و به نمک شاهنشاهی -روحنا فداه- قسم می‌دهم، هرگاه غیر این است، فلان حاکم آدم مرا می زند. به شما می نویسم، جواب می‌دهید که مبادا به او تنبیه شود. چرا انصاف نمی‌کنید؟».

ولیعهد که متوجه عصبانیت و وخامت اوضاع شده است، سعی دارد تمامی اشکالات مسائل پیش‌آمده را به گردن دیگران بیاندازد، خطاب به شاه می‌نویسد: «… به آنها هر وقت گفتم یا گفتند آسوده باشید، همۀ کارها را کرده‌ایم یا آن که شکوه و شکایتی از دولت داشتند، قدری هم که سخت می‌گرفت، این غلام استعفا می‌کردند». ناصرالدین شاه که اصلاً آمادگی رویارویی با شیخ عبیدالله را نداشت، از طرفی نیز نمی‌توانست و یا نمی‌خواست باور کند که مصیبت آمده حادّ و جدی است. روزهای اوّل شورش اکراد، چون ناصرالدین شاه به طور دقیق در جریان اوضاع و احوال اسلحه و مهمات نبود، در قبال اخبار واصله خطاب به فرماندهان و صاحب منصبان می‌نویسد که «کُردِ بَلباس قابل این همه نقل نیست. نمی دانم چه شده است که آن قدر مضطرب شده‌اید؟!». امّا وصول اخبار متعدد که حکایت از عظمت فاجعه داشت، ولیعهد را بر آن می‌دارد که هر طور شده به شاه بفهماند که این بار دیگر شوخی نیست: «به سر مبارک قبلۀ عالم که محال را تمام کردند تا پهلوی بناب دهات را تمام نمودند. کاغذ علما و حاجی آقا علی قاضی بناب و حاجی صدرالدوله که تازه رسیده است، نوشته و حالا رسید.

خدا بکند بی‌اصل باشد، امّا به نمک قبلۀ عالم بی‌اصل نیست. حق به جانب شما هم هست. از بس که دروغ شنیده‌اید باور نمی‌کنید!». ناصرالدین شاه که تازه به عمق مسئله پی برده و خطر را جدی دیده است، با دستپاچگی خطاب به مشیرالدوله چنین دستورالعمل نمود که: اوّلاً: با کمال عجله خود را به شهر تبریز برساند و زمام کل امرور آن مملکت را از لشگری و کشوری به دست گرفته، دقیقه‌ای از نظم امور آن مملکت غفلت نکند. ثانیاً: خود را در امور مملکت آذربایجان در کمال استقلال بداند، مثل استقلال محمدخان امیر نظام و قائم مقام بزرگ و کوچک بلکه بالاتر. ثالثاً: ولیعهد بدون اطلاع و مشورت شما و بدون صلاح و صوابدید شما آب باید نخورد، سنگی را روی سنگ نگذارد، تا چه رسد به کارهای دیگر. اگر غیر این بکند و شما فوراً به عرض برسانید، و رعایتی بخواهید از ولیعهد کنید و اغماض و صرف نظر نمایید، صریح می‌نویسم خائن بزرگ و دشمن هستید و آن وقت جزای شما معلوم است چه خواهد بود. دولت و پادشاه عقیم است.

عشق دولت به نظم و اسلوب با معنی است لاغیر». اطرافیان شاه و درباریان و در کلّ سران حکومتی که به خوبی از بی‌سامانی و ضعف سیستم حاکمه بر کشور مطلع می‌باشند و به خوبی قوۀ مقابله و مدافعۀ خود را در مقابل شیخ عبیدالله می‌دانستند و به خوبی واقف بر این مطلب بودند که ارتش موجود در ایران در چه وضعیتی قرار دارد، بیشتر از خود اضطراب و ترس نشان می‌دادند. چنان‌که مستوفی‌الممالک در نهایت سردرگمی و وحشت می‌گوید: «کی عرض کردیم این حوادث بی‌اصل است؟ خیلی خوب تمام این‌ها اصل است، فرض می‌کنیم پس فردا پیش‌تر هم آمدند، چه باید کرد؟». ناصرالدین شاه که هر ساعت می‌گذرد و گزارشاتی از عدم سیورسات و عدم وجود اسلحه و مهمات و نبود چادر و ملبوس می‌رسد و از طرفی عرایض ناامید کنندۀ سران حکومتی را می‌شنود، با خشم و قهر می‌گوید: «این شیخ کیست این طور جسارتها می‌کند؟ چهار تا کُرد چرا شماها را این قدر دستپاچه و کم‌دل کرده است که این طورها عرایض و تلگراف‌ها عرض می‌کنید؟ نمی‌دانم چه خبر شده است که این قدر بی‌غیرت شده‌اید که چند کُرد امروز مملکت‌گیر شده است؟ شهر محاصره می‌کند؟ یعنی چه؟ به خدا قسم، به روح شاه مرحوم قسم است اگر پدر اکراد را آتش نزنید، بعد از این نوع عرایض بی‌معنی بکند، مثل زن‌ها حرکت کند، همۀ شماها را آتش خواهم زد!». این ترس و وحشت و ناامیدی نیز در کلام ارشدترین مقامات دولتی آن روز چون میرزا حسین خان سپهسالار دیده می‌شود. او که به هنگام حرکت به سمت آذربایجان است تا به دستور ناصرالدین شاه کلیۀ امور را به دست گیرد، می‌نویسد: «می‌دانید من بیچاره را کجا می فرستید؟ مملکتی خراب و مغشوش اهالی از آن نظم طبیعی افتاده و هرزه شده‌اند. پارسال صدمۀ قحطی کشیده و امسال هم آثار قحطی یا اقلاً سختی مدید است. طرق و شوارع از امنیت خالی است. راهها نهایت اغتشاش را دارد. نصف مملکت را کرد مستولی شده است و نصف دیگر مملکت موقوف به ترحم شاهسون می‌باشد. مثل ولیعهد آدمی که داعیۀ خودسری و خودرأیی دارد و عادت نموده است با اطرافی‌های خیل بد، همۀ این‌ها را دانسته و فهمیده به چشم خود گرفته، تا محض اطاعت حکم می‌روم». نبودِ سلاح‌های مدرن و قابل استفاده، در حالی که نیروهای کرد از اسلحۀ مارتینی برخوردار بودند که مزیت‌هایی بر سلاح دولتیان داشت، نبودِ مهمات و خالی بودن قورخانه‌ها از یک طرف، و از طرفی دیگر نبودِ اطلاعات درست و دقیق باعث سردرگمی و افزایش وحشت می‌گردید؛ چرا که در آن روزها بازار شایعه بسیار گرم بود و سپاه بیست هزار نفری شیخ عبیدالله را یک‌صدهزار نفر اعلام می‌نمودند که این بر وحشت حاکم می‌افزایند. نبود سیستم ارتباطی منظم و کارآمد، قطع بودن خطوط تلگراف، بی‌نظمی و تأخیر چاپارها در رساندن اخبار و اطلاعات، نبود اسب لازم جهت سفر بر جمله عوامل فوق می‌افزود.

وضعیت ارتش ایران از آنجا که درصد بالایی از نامه‌ها و گزارشات آمده در این کتاب مربوط به امور نظامی و تسلیحاتی است، جا دارد نگاهی مختصر به وضعیت ارتش ایران اعم از نفرات نظامی، تسلیحات و ساختار آن در دوره ناصری داشته باشیم. بررسی این امر قضاوت ما را در مورد شرایط آن روز نیروهای نظامی در برخورد با اکراد یاری خواهد نمود. ارتش ایران در دورۀ قاجاریه به همان شیوۀ دیرین نظام محلی از افراد روستایی و ایلی و مردان و جوانان داوطلب به صورت افواج بومی فراهم می‌گردید و در پایتخت و مراکز استان و شهرها به تناسب نیاز امنیتی هر محل یک یا چند فوج نگهداری می‌شد. در زمان عباسمیرزا نایب‌السلطنه گروهی از سپاهیان آذربایجان زیر نظر افسران فرانسوی تعلیم دیدند و با نظام جدید آشنا گردیدند و چندین نفر نیز برای فرا گرفتن آموزش نظامی به اروپا اعزام شدند؛ ولی پس از جنگ‌های قفقاز و هرات دیگر کار نمایانی از سپاهیان ایرانی دیده نشد. در زمان پادشاهی ناصرالدین شاه به جز نظام پیشین و افواج محلی، دو نیروی جدید به پیروی از سازمان اروپایی در ایران پدید آمد که یکی بریگاد قزاق و دیگری نظام اتریشی بود. نظام اتریشی پیش از مرگ ناصرالدین شاه برچیده شد؛ امّا قزاقخانۀ ایران با توجه به ضعف حکومت ایران بخصوص مظفرالدین شاه پیوسته بر توان خویش افزود و در این دوران دیگر از دولت ایران فرمان نمی‌گرفت و مستقیماً از وزارت جنگ روسیه و ستاد ارتش قفقاز اطاعت می‌کرد. سرانجام در آبان 1299 شمسی با فرمان احمدشاه، استاروسلسکی، آخرین فرمانده قزاقخانه از کار بر کنار گردید و در 1300 شمسی با ایجاد ارتش نوین به دست سردارسپه (رضاشاه) قزاقخانه برچیده شد. کار نظام ایران در دوران حاکمیت قاجارها چندان سامانی نداشت؛ ولی از دورۀ پادشاهی مظفرالدین شاه به بعد آشفتگی و بی‌سامانی آن روز افزون گردید؛ چنانچه از عهدۀ تأمین امنیت و آرامش شهرها نیز بر نمی‌آمد.

کلنل زالاتارف روسی در گزارش سرّی خود به مجمع کنگرۀ سالیانۀ ارتش روسیۀ تزاری دربارۀ ارتش ایران می‌نویسد: «در صحرا سپاهیان ایران به ترکمن شبیه است و هنگام شب به بازار بی‌نظم، و دلیل این‌که هر فوج را بعد از یک‌سال خدمت یک‌سال مرخص می‌کنند، یقیناً این است که رفته در خانه‌های خودشان از چیزهایی که محروم بودند از قبیل خوراک خوب و پوشاک بهره‌مند باشند. سربازان منظم ایران مرکب هستند از پیاده و توپخانه و سواره…». ژنرال واگنر اتریشی که در دوران ناصری افواج نظام اتریشی ایران را آموزش می‌داد، در خصوص نابسامانی در ارتش ایران می‌نویسد: «حقیقتاً قشونی موجود نیست، انبارها و نظارت نظام و توپخانه و پیاده نظام و قورخانۀ ملبوس و چادر و تفنگ مهیا، هیچ یک از این‌ها حقیقتاً وجود ندارند و تعلیمات نظامی و نظم به کلّی در میان نیست و تمام برخلاف حقیقت است. بی‌نظمی و دروغ و تقلب در نظام رواج دارد. اعلی‌حضرت همایونی به مراحم ملوکانه این غلام را مفتخر فرموده و ضامن نظم و تعلیم کلیۀ قشون از پیاده و توپخانه و غیره نموده، ولی چگونه این غلام می‌تواند قبول ضمانت نظم قشون را نماید که حتی شرکت در نظارت و حق حضور در سان و جیره و مواجب گرفتن آنها نداشته باشد وهمچنین به مدرسۀ نظامی و توپخانه و افواج و قورخانه و زنبورک‌خانه و ذخیره و مخزن و گارد نصرت و اصطبل توپخانه و سرایداران نظام و سربازخانه‌ها و قراول‌خانه‌ها و تعیین مأمورین نظام ولایات حق سرکشی و رسیدگی نداشته باشد و تمام این امور در پنهانی بدون مصلحت‌جویی از این غلام معمول بوده باشد و نیز چگونه می‌توان ضامن قشونی بود که صاحب‌منصب و سربازان از سال تا سال مواجب ندیده و ماه‌ها جیره دریافت ننموده باشند و تمام اشخاص پیاده نظام و توپخانه در شهر هزار جا پراکنده و به قراولی و نوکری اشتغال داشته باشند و صاحب‌منصبان خارج از خدمت و بستگان ارباب قلم اشخاصی که هیچ وقت سر خدمت حاضر نشده، جیرۀ خود را دریافت نموده و حال آن‌که صاحب‌منصبان معلم که همیشه حاضر خدمت و ستون نظام هستند، از گرسنگی قریب به هلاکت بوده باشند (صفایی، آیینۀ تاریخ، ص55 – 54). ساختار نظامی ایران نیروهای ارتش ایران به چند بخش تقسیم می شدند:

1. پیاده نظام. 2. نیروهای ایلاتی که عمدتاً سواره نظام بودند. 3. توپخانه.

پیاده‌نظام مهمترین نیروی نظامی در ارتش ایران بود. با وجود این، این بخش نیز همانند سایر نهادهای نظامی در هر زمینه غرق در فساد و سوء مدیریت بود، در سربازگیری، تعلیمات و آموزش نظامی، پرداخت مواجب و دستمزد و تأمین تدارکات و تجهیزات نظامی. نظام سربازگیری در پیاده‌نظام به «بنیچه» موسوم بود. بر اساس این نظام هر روستا، بخش یا طایفه متعهد بود که متناسب با برآورد درآمد خود، سربازان مورد نیاز پیاده‌نظام را تأمین كند. سربازاني كه مطابق نظام بنيچه مشمول به شمار مي‌رفتند و نامشان براي خدمت نظام ثبت مي‌شد جيرۀ خانوادگي سالانه موسوم به «خانواره» دريافت مي‌كردند. با اين تفاصیل، بايد اذعان نمود كه سربازگيري بر شيوه‌هاي استبدادي و ناعادلانه استوار بود. به همين دليل در مناطقي كه اهالي به سختي مي‌توانستند از مردان جوان خود، براي گسيل آنها به سربازي، صرف نظر كنند، اين امر موجب شيوع رشوه‌خواري، فساد، استثمار و غارت همه جانبۀ روستایيان توسط مأموران اعزامي براي سربازگيري شد. چنان‌كه اشاره شد، هر سرباز مي‌توانست منتظر دريافت جيرۀ خام خود باشد؛ ليكن اين امر در مورد حقوقش صدق نمي‌كرد. در واقع براي هر يك سرباز ايراني چندان هم غير عادي نبود كه در تمام مدّت خدمت نظام وظيفۀ خود بدون حقوق به سر ببرد. قطعاً غيرممكن بود كه سرباز ايراني بتواند بدون دريافت حقوق و صرفاً با جيرۀ روزانۀ نان بتواند زندگي‌اش را اداره كند؛ لذا گاهي اوقات اجازه داشتند به مشاغل خصوصي از قبيل كارگري، بقالي، شاگرد مغازه شدن امرار معاش مي‌كردند. به همين دليل در بسياري از موارد كه سربازان، به هرمنظور، مورد نياز مي‌شدند از ترك مشاغلي كه داشتد امتناع مي‌ورزيدند، مگر آن‌كه حداقل بخشي از حقوقي را كه طلبكار بودند دريافت مي‌كردند.

گرچه مشاغل خصوصي به موقعيت نظامي سرباز لطمه مي‌زد، ولي بسياری از افسران با دريافت درصدي از دستمزد سربازان به افراد تحت فرمان خود اجازه مي‌دادند كه به منظور تأمين معاش خود كار كنند. كانيگهام گرين، كاردار بريتانيا در تهران، در اين خصوص مي‌نويسد: «هيچ چيز دلسرد كننده‌تر از اين شرايط نیست. نه قانون وجود دارد، نه مديريت و تشكيلات و نه ارتش. فقرا نمي‌دانند كه براي دادخواهي و تظلّم به كجا بايد رجوع كنند. ادارۀ امور در دست مقامات فاسدي است كه پست‌هاي خود را با رشوه خريده‌اند. هزينه‌هايي كه بايد به ارتش اختصاص داده شود در دست‌هاي كساني است كه بايد آن را به افراد برسانند، حيف و ميل مي‌شود. سربازان دستمزد خود را دريافت نمي‌كنند، حتي جيرۀ خود را به سختي مي‌گيرند؛ ليكن معاش خود را تا جايي كه بتوانند از طريق كارگري، چارواداري، صرافي و غيره تأمين مي‌كنند. به محض اتمام مراسم صبحگاهي سربازان به مشاغل ديگري مانند نجاري، سنگ‌تراشي يا بنّايي روي مي‌آوردند» (ارتش ايران (مجموعۀ تاريخ معاصر ايران)، ص 102). علاوه بر فساد همه‌گير در درون ارتش، بودجۀ ارتش توسط تعداد زيادي از افسراني كه داراي درجات نظامي بودند، ولي عملاً كمترين ارتباطي با هيچ يك از بخش‌هاي ارتش نداشتند، حيف و ميل مي‌شد. در ميان اين‌ها بازرگانان، كسبه، اطبا، صرّافان به چشم مي‌خوردند. فروش مراتب نظامي توسط فرماندهان ارشد، اعطاي درجه به فرزندان افسران متوفي و حمايت از افراد مختلف توسط حكّام ايالات عامل اصلي و مسئول عمدۀ پيدايش اين اوضاع آشفته بود. تسليحات ارتش ايران كار اين پياده‌نظام نيز به علّت سلاح‌هاي كهنه و از كار افتادۀ آن بسيار محدود شده بود. سلاح سازماني پياده نظام ايران تفنگ‌هاي قديمي ورندل بود كه حدود هفتاد هزار قبضه از اين سلاح توسط نمايندگي سياسي ايران در اتريش خريداري شده بود. در طي سلطنت ناصرالدين شاه سپاهيان مستقر در پادگان تهران و جاهاي ديگر به اين تفنگ ساچمه‌اي قديمي مسلح بودند. همين تعداد تفنگ‌هاي موجود نيز در اثر عدم استفادۀ طولاني و نگهداري بد دچار زنگ‌زدگي شده و از كارآيي لازم برخوردار نبودند. وقتي به مسايل فوق اين موضوع را اضافه كنيم كه براي هيچ يك از سلاح‌هاي موجود مهمّات كافي و مناسب وجود نداشت، در آن صورت به ارزش واقعي نيروي ارتش ايران مي‌توان پي برد. توپخانۀ ايران نيز وضعي بهتر از پياده‌نظام نداشت. توپخانۀ ايران شامل يك هنگ و چهار ديويزيون بود كه هر كدام دو آتشبار در اختيار داشتند. دو ديويزيون اوّل توپخانه به سلاح‌ها و تفنگ‌هاي دست دوم يوچاتيوس مجهز بودند كه از اتريش خريداري شده بودند كه در سراسر ايران حدود هفتاد قبضه سلاح 75 ميليمتري، هجده قبضه 80 ميليمتري و هجده قبضه 90 ميليمتري وجود داشت. علاوه بر اينها تعدادي توپ كهنه و از كار افتاده از نوع توپ‌هاي كوتاه و دهان‌گشاد، خمپاره انداز و سلاح‌هاي توليد داخلي نيز وجود داشت.

وضعيت مهمّات براي توپخانۀ ايران اصلاً مطلوب نبود. به طوري كه براي هر توپ سالانه حدود دو تا سه گلوله براي مصرف آتش وجود داشت، كه آن هم صرفاً به عنوان وسيلۀ سرگرمي و تفريح شخص شاه در بهار هر سال در حومۀ تهران در حضور وي آتشبارها براي تمرينات توپخانه اقدام به آتش مي‌كردند، صرف مي‌شد. يكي ديگر از ويژگي‌هاي توپخانۀ ارتش كيفيت بسيار ناچيز تعليمات آن بود. به طوري كه هيچ اقدامي در آموزش نيروهاي توپخانه صورت نمي‌گرفت، تا حدی که شايد بخشي كثيري از توپچيان ايران حتي يك تير هم شليك نكرده بودند. وقتي به ديدۀ تأمّل در نامه‌ها و گزارشات موجود در اين كتاب نگاه کنیم، به خوبي در مي‌يابيم كه نيروهاي نظامي و ارتش در چه شرايط بسيار بدي قرار داشته‌اند و اگر آنان انگيزه‌اي براي حركت يا جنگ از خود نشان نمي داده‌اند، شايد حق داشته‌اند كه حاضر به رو در رو شدن با دشمن نباشند و يا پا به فرار بگذارند. اين نامۀ وليعهد (مظفرالدين ميرزا) گوياي همۀ اين واقعيت‌هاي تلخ است كه مي‌نويسد: «من چه بگويم؟ مگر يك چيز درست در اين مملكت گذاشته‌اند؟ نه فوج درست است، نه قورخانه درست است، خداوند انصاف بدهد به ماها كه نمك قبلۀ عالم-روحنا فداه- را مي‌خوريم و هيچ خدمتي نكرده، بلكه طوري به خاك پاي مبارك از اينجا در اين مدت عرض كرده‌اند كه همه چيز درست داريم و حال آنكه هيچ نيست!». در بررسي گزارشات و تلگرافاتي كه بين تهران و تبريز مخابره مي‌گردد، به خوبي مي‌توان به وضعيت اسفناك ايران پي برد. آنجا كه مستوفي‌الممالك با دستپاچگي سعي در جمع‌آوری و ارسال قشون براي جنگ با نيروهاي شيخ عبيداله دارد، مي‌نويسد:

«حكم بفرمایيد زود بروند و در بند چادر و ملبوس و غيره نباشند. تفنگ و توپ هم كه از طهران خواسته‌اند روانه مي‌شود. هنوز كه جنگ و جدال واقع نشده است كه مظطرب استعداد زياد باشند». اين سخنان را مستوفي‌الممالك زماني مي‌زند كه ساوجبلاغ غارت و قتل عام گرديده و محال بناب و مراغه به غارت رفته و صدها نفر كشته و شيخ در فكر تصرف تبريز مي باشد، حال آن‌که او تازه به فكر اعزام نيروي به مقابله با اكراد است! آن هم در اوضاعی قشون دولتي نه سلاح، نه جيره و نه مهمات دارد؛ و اين جواب مظفرالدين ميرزا وليعهد جوابي درخور سخن مستوفي الممالك است كه: «جناب آقا! سرباز بي‌چادر و بي‌فشنگ و تفنگ چه مصرفي دارد؟ سربازي كه برود و در دهات متفرق شده و هر كدام در يك سوراخي باشند، چه به كار جنگ مي خورد؟!».

در تحليل نهايي، كارايي نيروي پياده‌نظام در قدرت بسيج آن بر حسب آمادگي، انظباط، سرعت، تحرك و توان رزمي آن نهفته است، در حالي كه نيروي پياده‌نظام ايران كلاً فاقد تمام اين ويژگي‌ها بود. زماني كه شيخ عبيدالله با نيروهاي تحت امرش وارد كردستان ايران شده و مشغول تاخت و تاز بود، حدود سه ماه طول كشيد تا حكومت ايران توانست بيست هزار نفر را در تهران براي عمليات عليه شيخ بسيج كند و زماني اين نيروها آمادۀ عمل شدند كه اكراد كار خود را كرده و پراكنده شده بودند. ارتش اعزامي بدون رويارويي و برخورد با دشمن به تهران بازگشت. در پايتخت به مناسبت بزرگداشت و تجليل از اين فتح بزرگ و شكوهمندانه به گونه‌اي سخاوتمندانه مدال‌هايي در بين سپاهيان توزيع گرديد! نقش قدرت‌هاي خارجي در اين فتنه چنان‌كه گذشت، شيخ عبدالله به منظور گسترش دادن قلمرو حكم خود به ايران تاخت. آن سوي مرز، برادران كُرد بود. ايران ضعيف بود و ايرانيان شيعي مذهب بودند.

اگرچه عثماني‌ها از «مجمع اتفاق مردم كُرد» حمايت مي‌كردند، دور نيست كه شيخ در نظر داشته بود همين كه قدرت خود را در ايران تحكيم كرد، نيروي قدرت جديد را متوجه عثماني كند و تأسيس كردستان مستقل را تسهيل كند؛ امّا نقشه‌ها و رؤياهايش در ايران نقش برآب شد. ايرانيان شكست سختي را بر او وارد نمودند. در باز آمدن نيز عثماني‌ها عليه او دست به اقدام زدند. شايد اين اقدام دو دليل داشت: نخست زير فشار افكار عامۀ اروپا، و دوم اين كه دريافتند كه حمايت از ناسيوناليسم كُرد مي‌تواند پیامدهای ناگواری داشته باشد و آنها را به سهولت از اختيار و سلطه خارج نماید؛ لذا شيخ عبيدالله را نيروهاي عثماني اسير كردند و در ژوئيه 1881 به استانبول بردند. تهاجم شيخ عبيدالله به ايران جنبش استقلال‌طلبانۀ كُردها را به مسئله‌اي بين‌المللي بدل كرد كه قدرت‌هاي وقت بر آن به ديدۀ ناموافق مي‌نگريستند، و بعدها نيز با كوشش‌هايي كه در اين راستا شد، روي موافق نشان ندادند. روسيه نمي‌خواست سرزمين‌هايي را كه به موجب معاهدۀ برلن در شرق تركيه به دست آورده بود و مناطقي از آن كه وسيعاً كُردنشين بودند، از دست بدهد و كشوري كُرد به ويژه كشوري متأثر از طريقت نقشبندي، در جوار مرزهاي قفقاز باشد؛ چرا كه در دهۀ 1830م. خود با جنبش شيخ شامل به قدر كافي مشكل پيدا كرده بود، و با دشواري بسيار آن را سركوب كرده بود. بريتانياي كبير از اين رو با جنبش شيخ عبيدالله مخالف بود كه نمي‌خواست وضعي پيش آيد كه ايران را به روسيه نزديك‌تر كند.

چنين جرياني سياست استعماري وي را در آسياي جنوب باختري پيچيده مي‌كرد. تنها قدرت بزرگي كه از جنبش شيخ عبيدالله حمايت مي‌كرد امپراطوري عثماني بود؛ چرا كه مي‌خواست «اتفاق مردم كُرد» در قبال اصلاحات و در معنا عليه قدرت‌هاي اروپايي، به ويژه روسيه و بريتانيا استفاده كند. در ضمن مي‌خواست به ياري كُردها جنبش استقلال‌طلبانۀ ارامنه را از نمود بيندازد. ضمناً دور نيست دولت عثماني مي‌خواسته كه با تصرّف مجدّد مناطق سني مذهب كردستان ايران و نيز تصرّف مناطق ترك زبان آذربايجان زيان‌هايي را كه در اروپا متحمل شده بود، جبران سازد. وحشت در مراغه چون خبر قتل و غارت شهر مياندوآب به دهات ديگر رسيد، از هر طرف دسته‌دسته به عزم تاراج شهر كمر بسته و تا مدّت ده روز از غارت دست كوتاه نكرده، سپس تمام شهر را آتش زده، مشتي خاكستر كردند. قواي اكراد در زمان تصرّف شهر عبارت بود از نه هزار سوار و هشت هزار پياده. شيخ عبدالقادر در اين لشكركشي نه آذوقۀ كافي و نه عليق لازم جهت دواب به همراه داشت. از اين رو براي تأمين آنان اين اجازه را به قواي خود داده بود تا در مسير يورش دست به غارت بزنند. هرچند بعضي از رؤساي اردو مانند ايل قره‌پاپاق و ماماش و ايل گلابي و دهبكري پسر شيخ عبيدالله را از اين عمل و قتل نفوس بي‌گناه و غارت اموال روستاييان سخت سرزنش مي‌نمودند، ولي متأسفانه اين تذكرات در روحيۀ شيخ‌زاده مؤثر واقع نمي‌شد؛

لذا افراد ايل‌هاي قره‌پاپاق و ماماش به بهانۀ پيوستن به قواي خود شيخ عبيدالله كه در اين زمان اروميه را محاصره نموده بود، پس از جنگ بناب به دهات خود رفتند و ايلات گلابي و دهبكري نيز به قواي دولتي در بناب پيوستند (دهقان، سرزمين زردشت، ص 404). پس از قتل و غارت مياندوآب و ويران نمودن و آتش زدن آن شهر در چهارم ذي‌قعده قواي شيخ‌زاده به سمت بناب و مراغه به حركت درآمدند. از طرف ديگر، اين خبر وحشت‌آفرین در حول و حوش دهات مراغه و بناب و ساير دهات آن صفحات انتشار پيدا كرد و اهالي هر ده، حفظ جان و عيال خود را بر هر چيزي مقدّم داشته، ارضاي خود را به خصم واگذاشته، فراري مي‌شوند. اهالي محلات ثلاثۀ سراجو، بناب و ديزج‌رود چنان وحشتي از آوازۀ حركات بي‌رحمانه و وحشيانۀ اكراد پيدا كردند كه چشم از داروندار خود پوشيده، همۀ دهات را خالي گذاشته، با عيال و اطفال به کوه‌ها و درّه‌ها گريخته، يا به طرف تبريز و هشترود فرار کردند. اهالي شهر مراغه را جز معدودي، چنان واهمه احاطه كرده بود كه به كلّي خود را باخته و به هيچ وجه به خيال استحكامات لازم و شرايط خودداري نبودند. آنان همۀ اموال و احمالشان را پنهان و در زير خاك دفن كردند. بالجمله، غالب عجزۀ اهالي دهات و بقيه‌السيف اهالي مياندوآب به مراغه آمده، كوچه‌ها و معابر و خانه‌ها و مساجد از آنها پرشده، همه پريشان و بي‌آب و نان حيران بودند. اوضاع حكومت به كلّي از هم پاشيده شده بود. يك نفر فرّاش و تفنگ‌دار و ساير طبقات نوكر حكومتي در درب‌خانه پيدا نمي‌شد. همه در فكر و خيال فرار و در بردن عيال و اطفال خود چنان‌كه همۀ مردم دچار اين حال بودند (منشی، بيان واقع وقايع مراغه (در: ميراث بهارستان)، دفتر سوم، ، ص 493-492).

حمله به قصبۀ بناب پس از قتل و غارت مياندوآب و ويران و آتش زدن آن شهر قواي اكراد در مسير حركت به سمت مراغه به سوي قصبۀ بناب به حركت در مي‌آيند. در اين موقع اردوي دولتي به فرماندهي اعتمادالسلطنه كه از تبريز اعزام شده بود، در بناب مستقر و متمركز شده بود. از طرفي حاجی آقا علي قاضي بناب كه انسانی شریف بود، به مجرد شنيدن ماجرای قتل عام مياندوآب، در لوازم استحكامات و شرايط نگاه داري قصبۀ بناب، مجاهدات بسیاری به عمل آورده، مردم را جمع‌آوري كرده، سنگر دور بناب را در كمال محكمي موافق حصار و هندسه بسته، به كلي مكمل مسلح بسياري در كمال نظم به حراست بازداشت (منشی، بيان واقع وقايع مراغه، (در: ميراث بهارستان)، دفتر سوم، ص 493). اكراد پس از عبور از دهستان ملك‌كندي (ملکان امروز) و غارت آنجا به بناب مي‌رسند. جمعيت اكراد از دو طرف رو به بناب آورده، به كوچه‌باغ‌هاي حوالي قصبه داخل شده، بناي تيراندازي مي‌گذارند.

بعد از زماني كه از دو جانب، دوكوچه يا چند خانه را متصرّف مي‌شوند و ساكنين خانه‌ها را به قتل رسانيده و آتش مي‌زنند. مردم با كمال اظطراب از سنگرهاي خود دور شده، رو به گريز مي‌گذارند. حاج علي قاضي همين كه رشتۀ كار را سخت سست مي‌بيند و استيلاي دشمن را غريب‌الحصول مي‌پندارد دست از جان شسته و دل از حيات برمي‌كند، متوكلاً علي‌الله، دامن همت بر كمر زده، داخل مردم مي‌شود. نخست به آواز بلند شهادتين بر زبان جاري كرده، پس از آن «يا علي!»گويان فريادها مي‌زند و مردم را به جنگ تحريض مي‌نمايد. مردم نيز با وی هم صدا شده، فوراً صداها را به لفظ مبارك «يا علي!» بلند كرده و به جانب سنگرها روی می‌آورند. تا وقت ظهر جنگ برپا و از طرفين گلوله بر يكديگر مي‌ريختند.(سفرنامۀ مراغه (در: ميراث اسلامي ايران)، دفتر پنجم، ص 448-447). ساكنين بناب برعكسِ مردم مياندوآب سخت مقاومت مي‌نمايند؛ چون پس از وقايع مياندوآب مي‌دانستند در صورتي كه پاي اكراد به شهر باز شود كسي را زنده نخواهد گذاشت؛ لذا از كوچك و بزرگ جهت مقابله با اكراد مهاجم آماده شده، درگير جنگ مي‌شوند.

در نتيجه رشادت و جدّيت مردم و رهبري‌هاي حاج علي قاضي، اكراد شكست خورده به سمت ملك‌كندي عقب مي‌نشيند و بدين سان قصبۀ بناب از دستبرد اكراد محفوظ مي‌ماند. البته اين محفوظ ماندن بناب نه به دليل حضور قواي دولتي و توپچيان، بلكه عدم اتحاد و اتفاق در بين رؤساي اکراد باعث گرديد كه شيخ عبدالقادر نتواند بناب را تصرف كند. قتل و غارت شهر و مردم مياندوآب عامل تفرقه ميان اردوي شيخ شد؛ چرا كه بودند از رؤساي اكراد كه با انجام اين جنايات موافق نبودند و اين خون‌ريزي‌ها را رفتاري غير انساني مي‌دانستند و آنان مي‌ديدند كه تمامي اين‌گونه اعمال از ناحيۀ حمزه‌آقا و تدابير اوست؛ چرا كه او براي سير كردن شكم اردوي خود كه بي‌توشه و خرجي نمي‌توانست به يورش خود ادامه دهد، براي آن‌كه دهان لشكريان خود را چرب كند، دستور قتل عام داده و غارت و چپاول اموال مردم را آزاد نمود. اروميه در خطر است! شيخ عبيدالله پسر عمو و داماد خويش محمد امين را با سه هزار لشكر از محال نوچه حركت داده و رؤساي اكراد اروميه را به هر يك كاغذي نوشته و از عالم غيب خبر داده و به هر كدام وعدۀ حكومت داده. يكي از خلفاي خود را كه خليفه سعيد نام داشت، در ميان طايفۀ شكاك و اكراد متهم بود، به محمد امين پيوسته با پنج هزار نفر تفنگچي از طريق محال برادوست به ارومي مي‌آيند. قواي اكراد به حوالي شهر رسيده، در قلعۀ اسماعيل‌آقا سه فرسخي شهر اردو مي‌زنند. از طرف اقبال‌الدوله كه حاكم اروميه بود، عبدالعلي خان را با پنج دسته سرباز و يك عرّاده توپ جهت جلوگيري از حملۀ اكراد از شهر خارج شده، با آنان درگير مي‌شوند.

اكراد در اين حين به غارت دهات و قتل نفوس پرداخته، پس از قتل عام ساكنين چندين قريۀ شيعه‌نشين و مسيحي‌نشين دست به غارت مي‌زنند. به هنگام عبور قشون اقبال‌الدوله دو عرّاده، توپ جنگي در نهري بر گل مي‌نشينند و امكان تكان دادن نمي‌شود؛ در حال كه قواي دولتي سعي در آزاد كردن آن دو توپ داشتند، اكراد از اين خبر مطلع شده، به محل آمده، پس از يك درگيري مختصر توپ‌ها را متصرف مي‌شوند. پس از گرفتن توپ‌ها جسارت اكراد زياد شده، توپ ها را نزديك اروميه آوردند و در شكستن و حمله به شهر از آنها استفاده نمودند. از سني‌هاي شهر اروميه به شيخ عبيدالله اطلاع مي‌دهند كه اقبال‌الدوله با فوج افشار در قلعۀ بدربو در خارج شهر است و شهر خالي از لشكر مي‌باشد. اگر زودتر بيایيد شهر به آساني به دست شما خواهد افتاد. شيخ عبيدالله هم با سه هزار نفر عشايره، سواره و پياده در چهاردهم ذي‌قعدۀ 1297ق. به سمت اروميه حركت نموده، از طريق محال مركور به نزديك شهر مي‌رسد.

شيخ براي دست يافتن سريع به شهر دستور مي‌دهد آب شهر را ببندند. اهالي شهر پس از شنيدن خبر رسيدن شيخ به اطراف شهر بازارها را بسته و همگي جهت دفاع از شهر آماده مي‌شوند. شيخ دو نامه به عنوان مير جمال‌الدين‌آقا شيخ الاسلام ارومي و ديگري به نام ميرزا حسين آقا مجتهد نوشته، به سمت شهر كه در محاصره‌اش بود فرستاد. اعيان و كسبه و بزرگان در خانۀ ميرزا حسين مجتهد جمع شده، به خواندن اين نامه مشغول شدند كه متن آن نامه چنین است: «من به جهت دادخواهي عشاير و دفع ظلم آمده‌ام و دو روز در اروميه مهمان شما هستم و از شما به غير از سيورسات لشكر چيز ديگري نمي‌خواهم و در مسجد جامع اروميه با اهل اسلام نماز خواهم خواند و هر صاحب شغل را در سر كار خود گذاشته، به تبريز خواهم رفت. اگر سركار اقبال‌الدوله اطاعت كرد منصب بزرگ به او خواهم داد و اگر به دستور من تمكين نكرد او را به شهر راه ندهيد، چون رفع و رجوع او براي اين جانب آسان است و اگر غير از اين كرديد به اهل اروميه همان رسد كه به اهل مياندوآب رسيد» (تاريخ اكراد، كتابخانۀ مرعثي، نسخۀ خطي به شمارۀ 9777، ص21). مردم شهر با ارسال نمايندگاني و نوشتن دست‌خطي به شيخ سعي در دفع‌الوقت مي‌كنند و از شيخ دو روز مهلت مي‌خواهند، هرچند شيخ عبيدالله به دو ساعت رضايت داد.

در اين بين اقبال‌الدوله از جريان مطلع گرديده، سريعاً خود را به داخل شهر مي‌رساند و پس از مرمّت ديوارهاي اطراف شهر توپ‌ها را در جاي مناسب قرار داده، آمادۀ جنگ مي‌شود. اقبال‌الدوله كه از مقرّ فرماندهي اكراد مطلع مي‌شود،دستور مي‌دهد امارتي را كه محل اقامت شيخ سعيد پسر شيخ عبيدالله بود به توپ ببندند. اكراد از انفجاز توپ‌ها هراسان گرديده، با سرعت از خانۀ اقامتی خارج مي‌شوند و سعي مي‌كنند كه سوار اسب‌هاي خود شده، فرار نمايند كه گلولۀ توپي در جلو اسب محمد صديق كه از فرماندهان اكراد بود منفجر و پاي وي مجروح مي‌گردد و ديگر اكراد وحشت كرده پا به فرار مي‌گذارند. شيخ عبيدالله پس از شنيدن اين خبر و رسيدن اكراد فراري از شهر اروميه سخت ناراحت شده، به تلافي شكست آنان دستور مي‌دهد دهات اطراف را غارت نمايند و خود با قواي كافي به سمت شهر حركت مي‌كند و در باغ معروف به دلگشا در جنوب شهر اروميه مقرّ فرماندهي خود را مستقر مي‌سازد. فرداي آن روز حملۀ اكراد از طرف باغ دلگشا كه باغ خود اقبال‌الدوله بود، آغاز شد و هزاران تير به سوي شهر شليك گرديد. اقبال‌الدوله به توپچيان دستور داد تا به سمت باغ شليك كنند.

شدّت عمل توپچيان اكراد را وادار به عقب نشيني نمود و فرداي آن شيخ عبيدالله به سمت قريۀ سير رهسپار گرديد و بدين سان دومين حملۀ نيروهاي شيخ به سمت شهر اروميه بي‌نتيجه پايان يافت. رسيدن تيمور پاشاخان سردار ماكو با شش فوج سرباز و دو هزار سوار و شش عرّاده توپ به نزديك اروميه باعث وحشت اكراد گردید. هرچند شيخ عبيدالله در حمله‌اي به آنان قصد قتل عام آنان را داشت، ولي نتيجه‌اي حاصل نگرديد؛ لذا اوّل به قلعۀ اسماعيل‌آقا پناهنده مي‌شود. آنان به هنگام هزيمت از هيچ گونه قتل و غارت در دهات مسير خود مضايقه نمي‌نمايند. شكست و فرار شيخ عبيدالله مقاومت دليرانه و جسورانۀ مردم اروميه در مقابل حملۀ اكراد، رسيدن نيروهاي تيمورپاشا خان از سمت خوي با امكانات كافي نظامي، تدبيرات اقبال‌الدوله در دفاع از شهر تداركات به موقع و ارسال ملزومات جنگي از قبيل گلوله، تفنگ و چادر و غيره از سوي ميرزا حسين خان سپهسالار، وقوع تفرقه در ميان رؤساي اكراد، فرا رسيدن سرماي سوزناك آذربايجان، همگي عواملي بودند تا شيخ عبيدالله و نيروهاي تحت امر او را وادارند تا مجبور به ترك مخاصمه و فرار شود. شيخ عبيدالله كه در حمله به شهر اروميه توفيقي نيافته و در درگيري با افواج تيمورپاشا خان تاب مقاومت نياورد و مجبور به عقب‌نشيني گرديد، جعفر خان يكي از اهالي اروميه به دست اكراد دستگير و براي مدتي براي شيخ عبيدالله طباخي مي‌كرده، ساعات آخرين كار شيخ عبيدالله را چنين گزارش مي‌كند: «شيخ عبيدالله كمال اضطراب را دارد و سپاه او از جانب قصبۀ بناب شكست خورد و چهار طابور عسکر از جانب دولت دوم مأمور شده، به محال نوچه آمده، شيخ عبيدالله و رؤساي عشاير كه از جانب دولت دوم آمده‌اند، آن‌ها را مي خواهند و دو نفر پاشا آمده، در قريۀ اظهر نشسته، مي‌خواهند شيخ عبيدالله را برگردانند و سپاه شيخ ديروز از جنگ فرار كرده، رفته الآن در قريۀ سنگر در نزد شيخ عبيدالله زياد از پانصد نفر اكراد نماند و امشب شيخ فرار خواهد كرد» (تاريخ اكراد، كتابخانۀ مرعثي، نسخۀ خطي به شمارۀ 9777، ص 46).

شيخ عبيدالله كه تاب مقاومت نياورده، چاره‌اي جز فرار نداشت؛ لذا به طرف مقرّ دایمي خود، ديه نوچه در خاك عثماني فرار كرد. شيخ عبدالقادر پسر او نيز همچون پدر مجبور به فرار شده، به قريۀ نوچه مي‌رود. حمزه آقا نيز فرار كرده، به لاهيجان مي‌رود و ايل خود را برداشته، در ساري‌قمش كه آن طرف شط‌العرب بود، اطراق مي‌كند. عبدالله خان و ابراهيم خان زرزا و ديگر رؤساي اكراد هر كدام با طوايف خود به گوشه‌اي فرار مي‌كنند و بدين سان اين فتنه با ده‌ها هزار كشته و زخمي و قتل و غارت صدها آبادي و شهر به پايان رسيد. سرانجام شيخ عبيدالله قيام شيخ عبيدالله در زمان ضعف دولت عثماني بود و از اين رو در اندك مدّتي قدرت فوق‌العاده‌اي پيدا كرد و دايرۀ نفوذش را هرچه بيشتر توسعه داد و همزمان خطر بزرگي براي دو دولت ايران و عثماني شد. شيخ در اين زمان رسماً اعلام استقلال كرد و علاوه بر مناطقي كه از خاك ايران تصرّف درآورد و ضميمۀ حكومت خود كرد. چون كار شيخ عبيدالله اين گونه بالا گرفت، دولت روس را نيز نگران كرد؛ لذا براي محافظت ولايات خود و جلوگيري از تعرض لشكر شيخ عبيدالله نيرويي گرد آورد و در سرحدّات خود با ايران و عثماني جاي داد. دولت ايران نيز لشكري از سواران تركمان را تحت فرماندهي حمزه ميرزاي حشمت‌الدوله و مصطفي‌قلي خان، اعتمادالسلطنه قراگؤزلو، رئيس قشون آذربايجان ماكو، فراهم آورد و از دولت عثماني تقاضا كرد كه او نيز براي دفع شيخ نيرويي حاضر كند. به اين ترتيب بعد از مدّتي كوتاه لشكر شيخ عبيدالله از سه طرف مورد تعرض قرار گرفت و پس از جنگ‌هاي سختي تاب نياورد و ناچار با تبعۀ خود به شمذيان برگشت.

سپس شخصاً به استامبول رفت و خود را به دولت عثماني تسليم كرد. شيخ عبيدالله پس از مدّتي اقامت در استامبول فرار كرده، به شمذيان برگشت، تا دوباره قوّه و قدرتي جمع كند و به تعقيب اهدافش بپردازد؛ امّا دولت عثماني با اطلاع يافتن از اين مطلب، چنين امكاني به شيخ نداد و به سال 1303 هـ.ق. شيخ عبيدالله ناچار خود را تسليم كرد و از دولت عثماني خواست كه اجازه دهند به حجاز برود. دولت عثماني موافقت كرد و وسايل حركت او را فراهم آورد. او پس از آنكه به حجاز رسيد، در شهر طائف سكونت گزيد و عاقبت به سال 1310 هـ.ق. همانجا درگذشت.


بخش چهارم : دکترعبدالرحمان قاسملو
و ژنوساید در نقده

آخرین روزهای فروردین سال 1358 مصادف با برگزاری میتینگی از طرف حزب دموکرات در شهرستان نقده بود. این میتینگ بر محور فراخوانی که حزب دموکرات کردستان به رهبری عبدالرحمن قاسملو صادر کرده بود برگزار می شد. بر همین اساس تعداد زیادی در شهر نقده گرد آمده بودند. بسیاری از شرکت کنندگان در میتینگ مذکور را افراد مسلح تشکیل می دادند، گفته می شود این افراد توسط سلاح هائی که چند ماه پیش از پادگان مهاباد به غارت رفته بود مسلح شده بودند.
طی این مراسم که در 27 فروردین برگزار شد، شلیک مشکوک گلوله ای، جنگ خانمان سوزی در این شهر را باعث شد . بنا به برخی شواهد و گفته ها (از جمله کتاب خاطرات حجت الاسلام حسنی [خاطرات غلامرضا حسنی – تدوین عبدالرحیم اباذری- انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی – صفحه 176 تا 185 .]) طی چند روز تعداد زیادی از سکنه نقده توسط دموکرات های مسلح قتل عام شده و سپس با اعزام نیروهای مردمی از ارومیه صف مهاجمین در هم شکسته و اوضاع شهر تحت کنترل نیروهای دولتی قرار می گیرد.
با آرام شدن نسبی مناقشات مقرر می شود هیئتی از سران حزب دموکرات در شهر ارومیه حاضر شده و طی مذاکراتی با نمایندگان دولت و نهادهای انقلابی به رفع خصومت ها بپردازند.
بر همین اساس نزدیک به هشتاد تن از اعضاء حزب دموکرات که در رأس آنها عبدالرحمن قاسملو قرار داشت راهی ارومیه شدند و جلسه در ساختمان مهمانسرای اداره فرهنگ و ارشاد ( در حال حاضر تبدیل به بیمارستان آیت اله طالقانی شده است ) برگزار شد.[کتاب خاطرات تیمسار اکبر فتورائی . اکبر فتورائی ]
یکی از محورهای مهم این مذاکرات، تبادل گروگان هایی بود که طی درگیریهای نقده هر یک از طرفین نزدیک به پنجاه تن از یکدیگر گرفته بودند.
در همین راستا دو نماینده تعیین شدند تا چگونگی تبادل گروگان ها را سامان بدهند. از طرف نیروهای دولتی فردی به نام ” معبودی ” که از جمله بازاریان خوشنام نقده ای بود و از طرف نیروهای حزب دموکرات ” جلیل گادانی ” که از افراد متنفذ این حزب محسوب می شد و چند سالی را در زمان حکومت پهلوی به حبس گذرانده بود، برای انجام این کار معین شدند.
بر اساس توافقی که این دو صورت دادند تبادل اسرا در شهرستان مهاباد تحقق می یافت، بنابراین سرلشگر قاسمعلی ظهیر نژاد که فرماندهی لشگر 64 ارومیه را بر عهده داشت و عالی ترین مقام نظامی منطقه محسوب می شد، در تصمیمی مشترک با حجت الاسلام حسنی که کمتر کاری بدون صلاحدید او انجام می گرفت- مسئولیت مبادله اسرا را بر عهده چهار تن از شهروندان ارومیه قرار دادند. این چهار تن عبارت بودند از: اکبر فتورائی یکی از ارتشیان مخالف حکومت شاه که در سال 54 دستگیر و به جرم اقدام علیه امنیت کشور به حبس ابد محکوم شد. وی پس از تحمل سه سال زندان در آخرین روزهای منتهی به پیروزی انقلاب آزادی خود را به دست آورد.
«محمد پیرپور» که از افراد سرشناس مذهبی و عضو جمعیت ضد بهائی (حجتیه ) ارومیه بود، «رحیم صداقت پیشه» ه از جمله جوانان فعال سیاسی ارومیه محسوب می شد. نفر چهارم یکی از کارمندان نمایندگی شرکت مینو به نام «طراحی» بود که از وضعیت فعلی او اطلاعی در دست نیست.
دموکرات ها اسرای خود را به شهرستان اشنویه و طرف مقابل نیز اسرایشان را به شهر کوچکی در نزدیکی نقده به نام «محمد یار» منتقل کرده بودند.
طی یک شبانه روز اسرای دو طرف مبادله شدند، اما نگرانی از درگیری دوباره و کشتاری مجدد در هر یک از شهرهای منطقه همچنان به قوت خود باقی بود.
هیچ یک از افراد متنفذ منطقه قابلیت آن را نداشتند که بتوانند طی مذاکره با سران حزب دموکرات آشوب های به وجود آمده را آرام ساخته و امنیت را بدون قوه قهریه به منطقه بازگردانند.
بنابراین لازم بود نماینده ای از سوی رهبری به آذربایجان اعزام شود تا غائله موجود به شکلی مسالمت آمیز حل و فصل شود، در عین حال نماینده مذکور باید با مردم منطقه، روحیات و آمال و آرزوهای آنها و بزرگان هر دو دسته آشنائی می داشت تا کلامش تأثیر لازم جهت رفع کدورت ها را می کرد.
آیت اله ربانی شیرازی که پس از فوت آیت الله مصطفی خمینی، در سال 56، مراسم ختمی برای بزرگداشت وی برگزار کرده و به همین دلیل توسط ساواک به سردشت تبعید شده بود، مناسب ترین فرد برای هدف مذکور تشخیص داده شد. وی با بسیاری از علمای اهل سنت و بزرگان کرد زبان دوستی و آشنائی داشت .
ربانی شیرازی به همراه مسافران اورموی ابتدا به تهران رفته و پس از همراه ساختن چهار تن از مقامات لشگری و کشوری (دو تن از افسران ژاندارمری و دو تن از کارمندان وزارت کشور ) به وسیله یک فروند هواپیمای نظامی برای انجام این مأموریت عازم ارومیه شد.
با رسیدن هیئت مذکور به آذربایجان غربی سریعاً ارتباطات لازم با حزب دموکرات برقرار شد. با موافقت طرفین ملاقات در منزل طاهر کمال زاده روحانی سنی مذهب روستای گزگز ( که معروف به شیخ گزگز بود ) صورت می گرفت. این روستا از توابع شهرستان پیرانشهر بوده و در مسیر شهرستان سردشت قرار داشت.
سرلشگر ظهیرنژاد هلی کوپتری را در اختیار هیئت حسن نیت قرار داد تا به وسیله آن خود را به پادگان پیرانشهر برسانند. فرمانده پادگان پیرانشهر نیز تعدادی از نیروهایش را برای حفاظت همراه آنها ساخت و هیئت نزدیک ظهر به روستای گزگز وارد شد. از تمامی حضار با نوعی آش محلی پذیرائی شد و پس از صرف غذا جلسه رسماً آغاز شد. بعد از نزدیک به چهار ساعت گفتگو عاقبت هر دو طرف بر سر مواردی به توافق رسیدند و مقرر شد طی جلسه بعدی توافق نامه ای را امضاء کنند.
با پایان یافتن جلسه آیت الله ربانی خرسند از اینکه در اولین جلسه مواجهه با سران حزب دموکرات توانسته است به موفقیتی اینچنین دست یابد، به اتفاق همراهانش راه بازگشت به پادگان پیرانشهر را در پیش گرفت ؛ اما در میدان ورودی شهر حوادث دیگری انتظار آنها را می کشید.
تعدادی از نیروهای مسلح و مردم به هیجان آمده کرد در این محل منتظر آنها بودند. محمد پیر پور در این رابطه نیز چنین به خاطر می آورد: « بعد از پایان مذاکرات در روستای گزگز سوار خودروهایمان شدیم و به پیرانشهر بازگشتیم. من و آقای ربانی در یک خودرو نشستیم. وقتی به پیرانشهر رسیدیم، در میدان ورودی شهر، تعداد زیادی از مردم را که روی زمین نشسته بودند مشاهده کردیم. نزدیکتر که شدیم تعداد زیادی افراد مسلح را پشت دیوارها یافتیم که منتظر ورودمان بودند. از خودروها پیاده شدیم، مردم محاصره امان کردند، جوانی جلو آمد و شروع به مباحثه و تاختن به آقای ربانی کرد. مردم هم کم کم به هیجان می آمدند، وضعیت اگر به همین منوال پیش می رفت خطر گروگان گرفته شدنمان حتمی بود.
آقای ربانی با خونسردی گفت: من سران شما را تک به تک می شناسم، در زندان با همه آنها بوده ام. وشروع کرد نام آنها را به زبان آوردن. بعد هم ادامه داد: همه آنها با ساواک همکاری کردند و ساواک هم آنها را آزاد کرد. مردم که این حرف ها را شنیدند از هیجاناتشان کاسته شد. آقای ربانی هم سوار خودرو شدند و ما را نیز دعوت به سوار شدن کردند. همه سرنشینان که سوار شدند حرکت کردیم، کسی هم ممانعت نکرد.
حادثه اخیر حکایت از لغو توافقات شفاهی در جلسه روستای گزگز می کرد، به رغم قرار قبلی دیگر هیچگاه طرفین مذاکره در منزل شیخ گزگز جلسه ای نگذاشتند. دیدار بعدی آنها چند روز بعد در کاخ جوانان شهرستان مهاباد، طی جلسه عمومی که به منظور تبیین دیدگاه های موافقین و مخالفین حکومت تازه تأسیس جمهوری اسلامی تشکیل شده بود صورت گرفت.
یکی دو روز قبل از تشکیل این جلسه، به درخواست تلفنی آیت الله ربانی از تهران، یک کامیون حامل اقلام خوراکی ضروری مانند برنج، روغن و حبوبات به شهرهای نقده و مهاباد گسیل شد تا در میان مردم بی بضاعت و فقیر کرد توزیع شود. مسئولیت این کار بر عهده حسین حقانی (یکی از اهالی ارومیه) و حمید باکری -برادر شهید مهدی باکری که بعدها خودش نیز شهید شد- قرار گرفت.
جلسه عمومی طبق اعلام قبلی در کاخ جوانان برگزار شد و تعداد زیادی از اهالی مهاباد نیز در آن حضور داشتند. دکتر عبدالرحمن قاسملو به همراه تعداد دیگری از سران حزب دموکرات نیز حاضر بودند.
محمد پیرپور در خصوص آنچه طی این جلسه و حواشی آن گذشت اینگونه می گوید: « وارد جلسه که شدیم فضا را بسیار متشنج یافتیم، ابتدا آقای ربانی پشت تریبون رفت و صحبت کرد، بعد هم یک فرد دیگر صحبت کرد. نفر بعدی قاسملو بود که باید پشت تریبون می رفت، جو بگونه ای بود که اگر قاسملو با صحبت های ضد نظام به آن دامن می زد، آقای ربانی نیز چاره ای جز دفاع نداشت و حضار به هیجان آمده ممکن بود ما را به قتل رسانده و یا گروگان بگیرند. قاسملو به طرف تریبون حرکت کرد، هنوز به نیمه راه نرسیده بود که آقای ربانی از جا برخاست، من و تعدادی که همراهیش می کردیم نیز برخاستیم و راه بیرون را پیش گرفتیم. بیرون رفتن آقای ربانی باعث به هم خوردن جلسه شد و ما بار دیگر از خطر جستیم.
پس از خروج آیت الله ربانی از جلسه مذکور، وی که ادامه مذاکرات با سران حزب دموکرات را بی نتیجه می انگاشت تصمیم گرفت مستقیماً با مردم کرد صحبت کند، به همین منظور صدا و سیمای مرکز مهاباد امکان لازم جهت پخش رادیوئی صدای رئیس اولین هیئت اعزامی حسن نیت به کردستان را فراهم ساخت که طی همان روز صورت گرفت. در عین حال با ادامه تشنجات منطقه که حکایت از بی نتیجه ماندن اقدامات این هیئت را می کرد، چاره ای برای آیت الله عبدالرحیم ربانی شیرازی و همراهانش جز بازگشت به تهران باقی نماند.

با دخل و تصرف از رضا طالبییوسف بيگ باباپورمسعود غلاميه

تصاویری از نسل کشی ارامنه درآذربایجان ( اینجا کلیک کنید)


برخی منابع که در متن به آنها اشاره نشده است:

1-چکیده تاریخ تجزیه ایران؛دکترهوشنگ طالع؛چ اول؛انتشارات سمرقند1380
2- ارامنه- ساموئل.آ. ویمز.ص 183
3-آتام اوغلان ممدلی، ارمنیلرین گرچک تاریخی، ص111
4-آرمیانسکس ژنوسید، میف آی ریلنوست ، باکو ، 1992 ، ص 139)
5-Sakarya، Em. Tümg. İhsan; Belgelerle Ermeni Sorunu، Genelkurmay ATASE Yayınları، Genelkurmay Basımevi، Ankara 1984، 2. Baskı، s. 76-87
6-Uras، Esat; Tarihte Ermeniler ve Ermeni Meselesi، Belge Yayınları، İstanbul 1987، s. 432-442
7- Эзов Г.А. Сношения Петра Великого с армян-

این مطلب را شیر کنید

Check Also

وزارت بهداشت ایران: «اوضاع خوب نیست، همه کشور در وضعیت قرمز است»

تداوم آمار صعودی کووید19 در ایران؛ 216 نفر طی 24 ساعت گذشته جان باختند. به …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

من ربات نیستم *

کتابخانه دیجیتالی بایداق راه اندازی شد. برای دسترسی به کتابخانه از منوی کتابخانه بایداق استفاده نمائید. رد کردن