خانه / ایران / «لطفی» که از تبریز رخت بربست

«لطفی» که از تبریز رخت بربست

به گزارش «وبسایت خبری تحلیلی _ بایداق »  همه مسیرهای تبریز برای من از شهناز شروع و به آن ختم می‌شود. نه فقط برای من، بلکه برای همه آن‌هایی که به دنبال ردپاهای گمشده، خاطرات مدفون و صداهای خاموش این شهر هستند، شهناز انتخابی است ناگزیر! جایی به‌شدت آشنا و البته غریبه که هنوز هم می‌شود در گوشه‌ای از آن گم شد و در چشم برهم‌زدنی در گوشه‌ای دیگر از آن خود را یافت. این متناقض ابدی که لحظه‌ای امیدوارت می‌کند و بلافاصله با گام‌هایی چند ناامید.

باز هم شهناز؛ همان مسیر همیشگی، این‌بار عازم یک مراسم گودبای پارتی هستم با کلی دلتنگی و ناراحتی از این خداحافظی بی‌موقع!، که اگر به من باشد برای این خداحافظی خاص همیشه بدموقع است، حالا در سه‌راه امین هستم، ایستگاه قدیمی اتوبوس‌های تبریز که قرار است یک ایستگاه مترو جای آن را بگیرد. نگاهم به زخمی عمیق گره می‌خورد که از سه‌راه امین تا میارمیار گسترده شده و آن سرش ناپیداست، زخمی که حتی از پشت بانداژهای ناشیانه کارگاه‌‌های عمرانی نیز هویداست، زخمی کاری که بر پیکر تمام شهر و علی‌الخصوص شهنازِ محبوب من نشسته، زخمی که تاب و توان شهر را گرفته و با این وضعیت، امیدی به درمان و بهبودی‌اش نیست.

برای منِ پرسه‌زنِ همیشگیِ شهناز حکایت این زخم‌های عمیق و کاری حدیثی تکراریست. درست مثل حکایت زخم‌هایی که بر پیکر بی‌جان پاساژ، میارمیار، بارناوا و گجیل نشسته است، مثل روایت آخرین بازماندگان از تیپ‌های خاص تبریز که هنوز از مدار شهناز خارج نشده‌اند و فراموشی بی‌رحمانه آن‌ها در شلوغی شهر نشانه‌ای از زوال و فراموشی حافظه این شهر است، مثل دستفروشانی که به‌یک‌باره در عرض چندسال گذشته در شهناز ظاهر شده‌اند و حضور ملموس آن‌ها نمایشگاهی خیابانی از زخم فقر و نابرابری است و مگر ما در تبریز زخمی عمیق‌تر و کاری‌تر از ارگ هم سراغ داریم؟! زخم‌هایی کاری که هر روز در ویترین‌های رنگارنگ شهناز به نمایش در‌می‌آید.

با سرعت تمام از کنار زخم‌ سربازکرده و عفونی سه‌راه‌امین می‌گذرم، عجله دارم که زودتر به مراسم گودبای پارتی برسم که روی کارت دعوت نوشته‌اند: تبریز، پیاده‌راه تربیت، بازار شیشه‌گرخانه. در تقاطع فردوسی و سه‌راه امین شماره‌های روی یک تابلو نظرم را جلب می‌کنند؛ «۵۲۷۵۰» و «۵۵۳۱۰». شماره تلفن‌هایی پنج‌رقمی که برای من در حکم علایم راهنمایی است؛ برای پیگیری ردپای گم‌شده تاریخ شهر. شماره‌تلفن‌هایی که هرجایی به آن‌ها می‌رسم، ثبت‌شان می‌کنم به این امید که روزی زنگ بزنم و کسی در دهه ۳۰ یا ۴۰ تبریز گوشی تلفن را بردارد تا یک دل سیر در مورد اتفاقاتی که در طی این سالیان بر شهر رفته و زخم‌های کاری که برداشته صحبت کنیم.

بازار شیشه‌گرخانه در دوران اوج و شکوه بازار تبریز محل تولید شیشه و بلور و از راسته‌های مهم و ثروتمند این بازار بود. اما صنعت شیشه‌ و بلور تبریز در تاریخ مدفون شده و میراث برجای‌مانده از آن یک عنوان توخالی برای این بازار است. اماکن زیادی در تبریز وجود دارند که اسامی‌شان مانده اما خودشان نه! یکی از معروف‌ترینشان گذرگاه «پاساژ» در قلب خیابان خیابان شهناز است. پاساژ اولین پیاده‌راه ایران که ۱۰۰ سال پیش از رونق و زیبایی فراوانی برخوردار بود اما اکنون چندین دهه است که به محلی مخروبه و بدنام تبدیل شده که کمتر رهگذری در تبریز هوس عبور از آن به سرش می‌زند. در میانه رقص الوان و عطر عطاری‌ها و سوغاتی‌فروش‌ها در شیشه‌گرخانه کنونی هم، کنجکاوی کمتر رهگذری نسبت به عنوان نامانوس این بازار با کارکرد فعلی آن جلب می‌شود.

کافه‌ لطفی به‌رغم همه تغییر و تحولات در بافت و کارکرد بازار شیشه‌گرخانه اصلی ترین مفر برای رجعت به تاریخ بود. کافه‌ای که به کافه‌ی صمد معروف بود و از این‌رو اهمیت داشت که زمانی پاتوق اصلی صمد بهرنگی بود. معلم، نویسنده و روشنفکری که هیچ رد و نشانی از او در تبریز کنونی نمی‌توان یافت و تمام آن‌چه که از وی باقی مانده هم با دقت پاک‌سازی‌شده، حتی آن یادبود محقر بر روی قبر صمد در گورستان غریب‌افتاده امامیه، تا او از شمایل یک «غریبه» را برای شهر بسازند. یکی از خاطراتی که سازوکار قدرت به دنبال حذف و سانسور آن‌ها از حافظه رسمی این شهر است، اما سازوکار مقاومت با افزودن اسم او به عنوان کافه این ترفند را بی‌اثر کرد.

صمد به عنصر هویت‌بخش این کافه تبدیل می‌شود و از خلال این نام‌گذاری مردمی مقاومت در برابر این خاطره‌زدایی آغاز شد. این اسامی دوگانه رایج در تبریز برای اماکن عمومی یکی از ترفندهای مقاومت در برابر حذف، تحریف، تغییر و سانسور حافظه شهر است. کسی از اهالی تبریز شهناز را شریعتی، باغ‌شمال را تختی، آخماقایا را احمقیه، گوموش‌قایا را دمشقیه نمی‌خواند. اگرچه بخشنامه‌های اداری در مورد استفاده از این اسامی تحمیلی عموما فارسی یا ایدئولوژیک توصیه اکید دارند اما در زندگی روزمره کمتر کسی از مردم عادی از این اسامی استفاده می‌کند. یکی از متفاوت‌ترین وجوه مکانیسم‌های خرد مقاومت مبحث اسامی در تبریز، مورد کافه لطفی است. کافه لطفی در گذشته هیچوقت کافه‌ی صمد خوانده نشده بود، اما با انتخابی آگاهانه از طرف قشر روشنفکر، نه توسط مردم عادی، برای حفظ و استمرار یاد و خاطره صمد در دوران معاصر ‌به‌عنوان اصلی این کافه سنجاق شده است. ققنوس از خاکستر برمی‌خیزد و صمد تبدیل می‌شود به اسم رمز همه خاطرات مدفون شهر!

کافه لطفی در اواسط دهه ۳۰ در بازار شیشه‌گرخانه تاسیس شد. دورانی که از این بازار به جای بوی ادویه‌جات و گیاهان دارویی بوی کاغذ به مشام می‌رسید و مرکز انتشارات و کتابفروشی‌های معتبر و سرشناس تبریز چون معرفت، اقبال، ابن‌سینا، تهران و … بود. زمانی که هنوز خیابان به محدوده اصلی بازار تجاوز نکرده بود و این بازار به مجموعه اصلی بازار قدیمی تبریز متصل بود، زمانی که دو سرای «حاج‌رسول» و «میرزا‌علی‌النقی» در دل این بازار قرار داشت و هنوز پاساژ‌های «شمس‌تبریزی» و «مولانا» سر برنیاورده بودند. صحبت از دورانی است که شیشه‌گرخانه پاتوق اهالی علم، ادب و اندیشه تبریز بود و کارکرد فرهنگی-اجتماعی پررنگی در تبریز آن روزگار داشت. احیانا بوی کاغذ تازه بود که پای صمد را به این بازار باز کرد، اما صمد عاشق بوی چای و قلیان هم بود و این‌طور شد که سر از کافه لطفی در آورد. در آن دوران کافه محلی برای تجمع، دیدار و مباحثه بین مردم و روشنفکران بود و موقعیت خاص این کافه که در مرکز فرهنگی تبریز قرار داشت فرصتی استثنائی برای این روشنفکر آرمانخواه فراهم آورده بود تا آرزوهایی بزرگ خود را برای جامعه با مردم و روشنفکران آن زمان مطرح کند.

کافه لطفی خیلی زود تبدیل به پاتوق صمد شد و مثل همیشه هر جا او حضور داشت پای ماهی سیاه‌های کوچولو هم به آن باز می‌شد. آن‌جا برکه‌ای بود که ماهی سیاه‌های کوچولو از آن عازم دریا شدند، مدرسه‌ای غیرمعمول با معلمی مردمی از جنس صمد و گریزگاهی مطمئن برای فرار از سایه سنگین استبداد و اختناق! حاج عباس لطفی صاحب کافه با آن خلق و خوی مهربان به محرم اسرار صمد تبدیل شد. تا روزی که صمد از نامه‌ی شاه حرف زد و گفت شاه به او نوشته تا به تهران بیاید و آن‌جا بماند و گفت که می‌ترسم بروم و دیگر برنگردم و بعد رفت و دیگر برنگشت! دورانی طلایی که به سرعت برق و باد، شبیه خواب و بیداری در ۲۴ ساعت گذشت!

کافه لطفی به‌واسطه حضور صمد به یکی از مهم‌ترین حوزه‌های عمومی تبریز تبدیل شد. اما با مرگ نا‌به‌هنگام صمد، افسانه این معلم تبدیل شد به «افسانه آه» و افسوس. بدنه اصلی مشتریان این کافه در طی سالیان گذشته اقشار فرهنگی و اهالی شعر و ادبیات بودند، اما به مرور با تغییر کارکرد فرهنگی بازار شیشه‌گر‌خانه پای اصناف و مغازه‌داران بازار هم به این کافه باز شد تا این اواخر که با حضور گسترده دستفروشان تبریز در محدوده تربیت و بازار این کافه به پاتوق اصلی آ‌ن‌ها تبدیل شد. زخم‌های طبقاتی کف خیابان در کافه لطفی سرباز کردند، وقتی که با حضور دستفروشان در این کافه اصناف و مغازه‌داران بازار ترجیح دادند تا پاتوق دیگری مناسب موقعیت خود بیابند. اما در طی سالیان گذشته جوانان زیادی به‌رغم همه این تغییر و تحولات مشتاقانه به دنبال آدرس کافه‌ی صمد در تبریز برآمده‌اند، نسل جدید ماهی‌سیاه‌های کوچولو که دل در گروه تحقق آرزوهای بزرگ صمد دارند.

کافه لطفی علیرغم همه زخم‌های کاری شهر با اسطوره‌‌ی صمد سرپا و زنده بود. آخرین نشانه صمد در این کافه حاج عباس لطفی بود که چند سال پیش درگذشت، اما باز هم اسم رمز صمد این کاه را زنده نگه داشته بود تا همین امروز که آخرین روز کاری کافه لطفی است و قرار است در جای آن یک غذاخوری جدید دایر شود. اشتهای سیری‌ناپذیر سرمایه دارد همه خاطرات شهر را می‌‌بلعد و این بار نوبت خاطره صمد رسیده است. دیگر کسی نمی‌تواند دنبال آدرس کافه‌ی صمد باشد و تعقیب ردپای این خاطره هم مثل همه خاطرات دیگر شهر به یک بن‌بست بی‌انتها منجر خواهد شد. در سیاهی شب به شهناز می‌رسم، هنوز هم در فکر صمد هستم. با یکی از همان شماره تلفن‌های قدیمی تماس می‌گیرم صمد است، خود صمد. می‌گویم: کجایی صمد؟! ببین چه بر سر شهر و مردم آمده است، گرگ‌های درنده شهر و مردمانش را تکه‌و‌پاره کرده‌اند، کجایی صمد؟! گرگ‌ها شهر را بلعیده‌اند! مهدی حمیدی شفیق

این مطلب را شیر کنید

Check Also

تراکتور 4 مس کرمان 1 / گلباران در سهند تبریز

به گزارش «وبسایت خبری تحلیلی _ بایداق » از بازی های مرحله یک چهارم نهایی جام …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

من ربات نیستم *

کتابخانه دیجیتالی بایداق راه اندازی شد. برای دسترسی به کتابخانه از منوی کتابخانه بایداق استفاده نمائید. رد کردن