خانه / ایران / درباره‌ی ناسیونالسم تبارگرا

درباره‌ی ناسیونالسم تبارگرا

در یکصد سال گذشته حکومت‌ها به تنهایی قادر به بازتولید ایدئولوژیِ یکسان‌ساز نبوده‌اند. بار اصلی این وظیفه بردوش بخش عظیمی از نخبگانِ تبارگرایی بوده که اینک اغلب در قطب مخالفِ نهادِ قدرت هستند. بدون همدستی این نخبگان که همگی لزوما تمامت‌اندیش نبوده‌اند، تبدیل روابط هژمونیک به مناسبات سلطه نمی‌توانست جنبه‌ی واقعیت به خود گیرد. بدون چنین هم‌دستیِ ظاهرا متضادی، طبیعی‌سازیِ وضعیتی که متضمن انکار دیگری است، دشوار می‌شد. زیرا برای توده‌های بی‌شکلی که در مقابلِ قدرتِ برهنه بی‌پناه بودند، سخنِ منتقدانِ مخالف بیشتر حجت بود تا تبلیغاتِ مرامیِ حاکمیت. همین منتقدان به رغم آزاداندیشی و دموکراسی‌خواهی‌شان ثبات را همواره در انسداد نظم گفتمانی دیده‌اند. تا جایی که وقتی با پدیده‌ی تنوع فرهنگی، بویژه کثرت زبانی، مواجه شده‌اند بی‌درنگ دنبال چکمه‌پوشان گشته‌اند. زیرا به گمان آنان ملت-دولت تک‌زبانی که بر روایت خاصی از تاریخ اتکا دارد، تنها در سایه‌ی یک نظم استبدادی قابل تداوم است.

در آنچه به وضعیت فعلی مربوط می‌شود اینان چندان مشکلی با ذاتِ ساختارِ تمامت‌اندیشی ندارند، مشکلشان صرفا در محتوای چنین ساختاری و یا کیستی حؤکمران است. به عبارت دیگر، تنها دشواری موجود از نظر اینان صبغه‌ی دینی تمامت‌خواهی است، از این رو تلاش می‌کنند که یک محتوای دنیوی متکی بر ایدئولوژیِ ناسیونالیستیِ تبارگرا را جایگزین آن کنند. البته این همدستی همیشه آگاهانه و عمدی نیست و اغلبِ تمامت‌اندیشان از اینکه مقدماتِ خاموشیِ صدایِ ”دیگری“ را فراهم کرده‌اند باخبر نیستند تا از لحاظ اخلاقی قبیحش بدانند، و یا از لحاظ سیاسی نتایج نامیمونش را محاسبه کنند. دلیلش هم این است که گفتارهای تمامت‌خواهانه اغلب ماهیت ایدئولوژیکشان را در وضعیتِ طبیعی‌سازی‌شده‌یِ موجود پنهان ‌می‌کنند. از این رو، در یک چشم‌انداز وسیعتر، غفلت از رنج دیگری تنها همبسته‌ی تمامت‌خواهی نیست، نتیجه‌ی‌ طبیعی‌سازی امور نیز است. تاجایی که خود حاملان گفتمان سرانجام به آن نه بعنوان واقعیتی برساختی، بلکه به مثابه‌ی هنجاری ابدی می‌نگرند.

آشکار است که به موازات تطور روش‌ها و افزارهای نوین گردش اطلاعات، گسل‌های جامعه در جهات مختلف بیشتر فعال شده است. در این گسیختگی و چندپاره‌گیِ اجتماعی آنچه بیش از همه نقش و جایگاهش را از دست می‌دهد مرکزی است که به اشتباه خود را کانون تراکم معنا می پندارد. مرکز خود را به تغافل می‌زند که در جهان امروز وحدت ارگانیک جای خود را به امر کثیری می‌دهد که باید حولِ دالِ اعظمِ آزادی و دموکراسی مفصل‌بندی شود. نخبگانِ طیف‌هایِ مختلفِ فکری این را خوب می‌دانند، هر چند که همچنان مأیوسانه در تلاشند گسل‌ها را با طرد و یا ادغام تفاوت‌ها در یک دال مرکزی ترمیم کنند. دستاویزشان هم نوعی ملی‌گراییِ شیفته‌ی احیای وحدت از دست‌رفته است؛ وحدتی که از آغاز ساختگی بوده ‌است.

پیداست که تحقق چنین وحدتِ اندام‌واری جز به مدد استبدادی که زمان تحقق‌اش (یا بازتولیدش) سپری شده، دیگر میسر نیست. نقشه‌ای نظیر آنچه در اواخر عمر قاجار با کودتای سید ضیا-رضاخان اجرا شد در زیست‌جهان ریزومی زمانه‌ی ما دیگر قابلیت اجرا ندارد. گو اینکه خود آن نقشه نیز به خاطر ماهیتِ یکسان‌سازانه‌اش ناکامی محتومی را پیشاپیش در دل خود حک کرده بود. و گرنه وقتی رضاشاه به جزیره‌ی موریس تبعید شد، تنوع‌هایی که می‌بایست در بوته‌ی یکسانی ذوب می‌شدند، با شدت بیشتری سربرنمی‌آوردند. به علاوه، اینک وضعیت داخلی و بین‌المللی آنقدر متفاوت است که هیچ نیرویی نخواهد توانست با توسل به قوه‌ی قهریه تاریخ را دوباره تکرار کند. در زمانه‌ی هویت‌های چهل‌تکه و سوژه‌های بازیگوشِ پست‌مدرن چنین تکراری اگر هم میسر باشد به شدت کمیک خواهد بود.

گفتیم برخی نخبگان مرکزگرا در فکر بازتولیدِ وحدتِ ارگانیکِ ازدست‌رفته هستند؛ وحدتی که صرفا از طریق انحلال اجزاء در آن میسر است. امری که هم زمانش گذشته و هم به دلیل شرایط فرهنگی و سیاسی جهان امروز دیگر غیرممکن شده است. چنین مخمصه‌ای نوعی واکنش عصبی برمی‌انگیزد، اما اگر به مسئله خوب نگاه کنیم، ریشه‌ی این عصبیت را در نفرت از دموکراسی خواهیم یافت.

واکنش خشماگین برخی نخبگان به ظهور هر تفاوتی، در کنار علل گوناگون تاریخی، ریشه در نفرت از دموکراسی دارد؛ نفرت از دموس یا مردمان حاشیه‌ای و محذوفی که دموکراسی متضمن به صحنه‌آمدنشان است. این نفرت سابقه‌ی درازآهنگی دارد. دموکراسی در یونان باستان نوعی دشنام بود که در بین اشراف دهان به دهان می‌‌گشت. زیرا انبوه مردم بودند که به جای اشراف حکومت را اداره می‌کردند. به نظر اشراف حق حکومت با نژادگان و فرادستان بود. اینک نیز به گمان کسانی که خود را در جایگاهی برین می بینند، قدرت زیبنده‌ی کسانی است که اصالت خانوادگی دارند، قوم برترند، گذشته‌شان درخشان است، سیاست‌نامه‌ها نوشته‌اند و مانیفست تاریخی حکمرانی دارند. از این رو از هر ساختاری که در آن حقوقِ بخشِ محذوفِ جامعه تأمین شود، متنفرند. برای مثال کافی است بر اساس موازین دموکراتیک کسی تدریس به زبان‌ مادری‌اش در کنار زبان مسلط را بخواهد تا نفرت اینان از دموکراسی به عرصه‌ی سیاست فوران کند.

البته ریشه‌ی بی‌زاری از این هم عمیقتر است. آنان می‌دانند که دموکراسی پیش از همه نظم سلسله‌مراتبی را به‌هم‌ می‌ریزد و به این معنا با امر سیاسی مترادف است. امر سیاسی یا سیاست رهایی‌بخش جانب هیچ نظمِ اسقراریافته‌ای را نمی‌گیرد. در جبهه‌ی مخالف آن است. امر سیاسی متضمن به چالش کشیدنِ نظم مستقر است. در مقابل، سیاست حوزه‌ی تجربیِ حفظِ وضعِ موجود است و ضامن برقراری نظم در مدینه. یعنی دستور العملی است برای حفظ وضع موجود؛ اینکه پولیس چگونه مردم را رام و نظم را برقرار سازد لذا به حوز‌ه‌ی قاعده، قانون و وضعیت هنجاری مربوط است. برنامه‌ و هنر اداره‌ی اجتماعات انسانی است. ساماندادن به همزیستی‌ها، شیوه‌ی توزیع نقش‌ها و نحوه‌ی اختصاص جایگاه‌ها به آحاد توده است. به عبارت دیگر وظیفه‌ی سیاست روند بازتولید مشروعیتِ سامان‌بخشی اجتماعی. ایجاد شیوه‌ی سازوکار یک جمع و اندیشیدن پیوسته به بازآرایی آن است. این سیاست به معنای پولیس است که تعیین می‌کند که در یک نظام سلسله‌مراتبی چه کسی و چه چیزی مرئی و محسوس باشد. همین تعیین است که ماهیت نظم را تعیّن می‌بخشد. (SBF: 263) لیکن امر سیاسی استثنایی است در قوائدی که نحوه‌ی گردآوری و اداره‌ی گروه‌های انسانی را معین می‌کنند. نوعی به چالش کشیدن نظم‌ایجابی است به هدف تأمین عدالت (Agocuk, 2016: 141) از طریق برقراری دموکراسی.

نخبگان مذکور می‌دانند که امر سیاسی محمل ارضای امیال و خیال‌پردازیِ گروهی خاص نیست، جنبش توده‌ی محذوفِ عرصه‌یِ قدرت است. جنبشی برای کسبِ فرصتِ برابر جهت ارضای میل، و داشتن خیالپردازیِ مخصوص به خود. و به تبع آن «دموکراسی [صرفا] منظومه‌ی عاشقانه‌ای در وصف حکومت مردم بر مردم نیست، دموکراسی همچنین همان به‌هم‌ریختگی امیالی است که مشتاقانه در پی ارضاشدن هستند» (رانسیر، 1389: 22) در مقایسه با شاکله‌ی ‌تک‌صداییِ استبداد، زندگی دموکراتیک با خود بار سنگین برابریِ فرصت‌ها و آزادیِ صداهای متخالف را حمل می‌کند، باری که کابوس هر نظم ایجابی است. «حکومت دموکراتیکِ شایسته، همان حکومتی است که قادر به مهار شری باشد که در کمال سادگی، زندگی دموکراتیک نامیده می‌شود.»

ایواز طاها

این مطلب را شیر کنید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

من ربات نیستم *

کتابخانه دیجیتالی بایداق راه اندازی شد. برای دسترسی به کتابخانه از منوی کتابخانه بایداق استفاده نمائید. رد کردن